گویا این ماه هم برای خدا سرنوشت ساز است !

 

خدایا این هفته و این ماه برای من سرنوشت ساز است و برایش دلهره دارم  !

اما شما از چه باب امروز ،شنبه ،اول شهریور 93 ، لرزیدی ؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1 شهریور1393ساعت 10:40  توسط : فردخت  | 

همسر آینده ام لطفا لطفا به من خیانت نکن !

وسط یک روز جمعه ی گرم و دقیقا وسط درس خوندن یهو به ذهنم میرسه اگر روزی همسر آینده ام به من خیانت کنه من چه واکنشی نشون میدم ! قطعا که ازون مرد جدا خواهم شد اما قبلش چی ؟ چیکار کنم که دلم خُنک بشه ؟ شیشه های خونه رو بزنم بشکنم و بیارم پایین ؟ ظرف و ظروف رو بشکنم ؟ وسایل مورد علاقه ش رو بندازم وسط خیابون ماشین از روش رد شه !؟ شب نامه پخش کنم تو محل همه بشناسنش ؟ برم محل کارش حسابی آبروی نداشته اش رو ببرم ؟ جلوی فامیل و دوست و آشناش سکه ی یک پولش کنم ؟ تو تلویزیون زیر نویس کنم ؟ تو خبر سراسری این خیانت کثیف رو منتشر کنم ؟ به برنامه صرفا جهت اطلاع ، اطلاع بدم ؟ از شبکه های اونور آبی کمک بخوام ؟ بزنم با اره برقی به دو قسمت مساوی تقسیمش کنم ؟ سم و سیانور تو غذاش بریزم جلوی روم بال بال بزنه کیف کنم ؟

بعد با خودم فکر میکنم نه ! من خانوم تر ازین حرفها هستم که بخوام این کارهای شنیع رو انجام بدم !! ابتدائاً این وصلت فرخنده رو به هر دوشون تبریک میگم و اضافه میکنم که  « خداروشکر شما دونفر که لایق هم بودید تونستید همدیگر رو پیدا کنید ! اما من نتونستم کسی رو که لایقم بود ؛ پیدا کنم ! » و بعد دستشون رو توی دست هم میذارم و از کادر برای همیشه خارج میشم !!

+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393ساعت 15:3  توسط : فردخت 

منم که بی فرهنگ همین امروز از هر دو گروه اومدم بیرون !

یکی از مسخره ترین کارهایی که بین ما رواج داره تایپ فینگیلیش در تلفن های همراه مون هست ! نمیدونم وقتی زبان ما فارسی هست و تلفن هامون نرم افزار فارسی رو داره چرا باید فینگیلیش تایپ کنیم ! آیا فکر میکنیم خیلی کلاس داره ؟ خیلی زبان انگلیسی مون قویه ! اونم وقتی که تموم کشورهای دنیا اینقدر روی زبان کشورشون تعصب دارن ! حالا جالبش اینه یکی در گروه فرهنگ و ادب و شعر در وایبر !! ( اسم این گروه خیلی سنگینه امیدوارم کمرتون زیر بار سنگینیش خم نشه ) بیاید و یک شعر رو بصورت فینگیلیش نقد کنه ! یا مثلا یکی در گروه تمدن ایرانی بازهم در وایبر !! که مثلا رسالتش اینه که سخنان بزرگان ایران زمین رو نشر بده یک متن از کوروش کبیر رو بصورت فینگیلیش تایپ کنه زیرشم بنوسه : 

dobare misazamat vatan ! 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393ساعت 12:28  توسط : فردخت 

حماقت های شیرین البته ....

 

متنفرم !!!! از خاطراتی که وقتی یادشون میفتم .....

به خودم میگم وااااای که چقدر من احمق بودم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 23:56  توسط : فردخت 

جرمش این بود که اسرار میکرد هویدا !

 

دکتر فرجی دانای عزیز ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 12:54  توسط : فردخت 

و دیگر هیچ !

جدایی آزاده از فرزاد بار دیگر به من ثابت کرد برای شناخت آدمها فقط و فقط و فقط و باز هم تاکید میکنم فقط ! باید مدتی را با ایشان زیر سقف باشید و کنارشان بخوابید ! یعنی کافی شاپ رفتن و قهوه و بستنی خوردن و قدم زدن و شومن تلویزیون بودنو و هزار تا عاشق و خاطر خواه داشتن و ... با اینکه لازمه اما کافی نیست ! البته ریسک بالایی دارد این شناخت ؛ اما در صددرصد موارد جواب میدهد که این هم یک نمونه از هزار نمونه اش هست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 12:14  توسط : فردخت 

سی سالگیه پُر جرات !

 28 مرداد 93 کودتایی رو طرح ریزی کردم البته به همراه خواهرم و 29 مرداد 93 اجرایش کردم خودم به تنهایی ! اعتراف میکنم دلم نمیخواست هیچ وقت برای این کودتا تنها باشم ولی خب گویا خدا میخواست اینطور بشه که شد ! الانم خوشحالم و این خوشحالی رو اول با خانواده تقسیم کردم و بعد هم با مریم عزیزم  ؛ و از صبح مدام با خودم میگم یعنی این منم که اینکارو کرد ! در این 6 ماهی که از سی سالگیم گذشته کارهای ریز و درشت زیادی رو انجام دادم شاید نقطه عطفش همین کاره به ظاهر ساده باشه و امیدوارم این 6 ماه دیگه هم اینقدر کش بیاد تا یک کار مهم دیگه هم انجام بدم و با خوشحالی و رضایت خاطر با سی سالگی خداحافظی کنم البته اگر تا اون موقع زنده باشم ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت 20:42  توسط : فردخت 

در این مورد بازیگر خوبی ام استثنائن !

 تنها راه و مهارتی که تو زندگیم خیلی خوب یادش گرفتم : راه کوچه ی اصطلاحا ًعلی چپ بوده و هست ! اونقدر که بعضی وقتها خودم تعجب میکنم که این منم آیا که اینقدر داره خوب خودشو به اون راه و کوچه میزنه !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت 12:26  توسط : فردخت 

جای نیشهایت درد میکند !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 11:49  توسط : فردخت  | 

وقتی که فر کوچک بود !

 حین جستجو در کمدم برای پیدا کردن مدارک ماشین پدر ،به عکس این دختر بچه برخورد کردم و بعد از مدتی که نگاهش کردم ؛ بهش گفتم منو ببخش که نتونستم ازت مراقبت کنم تو حقت بیشتر ازینا بود ! اونم گفت : نه تو تلاشتو کردی بالاخره سرنوشت بازیهای غریبی داره و خیلی چیزا از کنترل تو خارج بوده ! بعد بهش قول دادم که ازین به بعد کم کاری نکنم و .. که میاد وسط حرفم و میگه الکی قول نده تو که از آینده خبر نداری ، امروزت رو درست زندگی کن ،آینده خودش درست میشه ! و بعد پستونک ش رو میذاره توی دهنش و به راه خودش ادامه میده !

+ نوشته شده در  شنبه 25 مرداد1393ساعت 0:51  توسط : فردخت  | 

مطالب قدیمی‌تر