ما را به سخت جانی خود این گمان نبود !

چند روزیست شاید حدود 10 روز که به بیماری " ازهم گسیختگی سلولهای تحتانی " مبتلا شده ام ! انرژی و حوصله هیچ کاری را ندارم ! البته خودم میدانم علت بیماری همان غم است !صبح ها فقط چشم باز میکنم به سقف خیره میشوم و هیچ کار خاصی انجام نمیدهم ! گاهی اوقات چشمم به کتابخانه میفتد ! به کتابهایی که برای خواندن و خریدنشان ذوق و شوق داشتم و الان ندارم ! به فیلمهایی که باید ببینم و ندیدم ، به مجله هایی که باید بخوانم و نخواندم ! به کتابهای زبان و سی دی هایی که باید بخوانم و گوش بدهم اما نخواندم و گوش ندادم !هر روز به خودم قول میدهم که فردا ! دیگه از فردا همه چی رو فراموش میکنم و برمیگردم به زندگی عادی ! اما روزها از پی هم میگذرند و فردا و فرداها می آیند و میروند و من نمیتوانم فراموش کنم !فکرش هم آزارم می دهد سریع رویم را به طرف دیوار برمیگردانم تا کتابخانه را نبیینم ! به دیوار نگاه میکنم و باهاش حرف میزنم که میبینی دیوار جان !! یک روزهایی بود دلم میخواست بلاگفا درست شود و بیایم از سفرنامه یک روزه ام به تهران برای نمایشگاه بنویسیم یا  از دو هفته ای که برای پام استراحت مطلق داشتم بنویسم یا از ایام امتحانات و اتفاقات خوابگاه ! اما در بدترین موقع بلاگفا درست شد ! دیوار برخلاف انسانها باهام همدردی میکند و لبخند میزند ! با خودم میگویم کاش دیوار بودم ! کاش فرش اتاق بودم ! کاش همان کتابخانه بودم ! کاش کیبورد بودم ! کاش دفتر و کتاب بودم ! کاش اصلا میوه جات بودم ! مثلا کدو تنبل ! بادمجان ! هندوانه ! زردآلو ! انبه ! کاش اصلا سنگ بودم !!اصلا هرچیزی بودم غیر انسان و آدمیزاد !!

امروز وقتی روی تخت نشسته بودم و به اتاق شلوغ و پلوغم نگاه میکردم ! یه خرده نون و برنج و پوستهای تخمه و هسته های خرمایی که روی فرش و روتختی و میز و همه جا خودنمایی میکردن نگاه می کردم، وقتی به کوهی از لباسها که یه ور اتاق درست شده بودن نگاه می کردم !دلم برای خودم سوخت که اسیر غمی چنین مسخره شده ام ! دوباره افتادم روی تخت و به سقف سفید اتاق خیره شدم تا نبینم و کمتر فکر کنم ! اما نمیشد و هی به خودم نهیب میزدم پاشو دختر ! پاشو اتاقتو مرتب کن ! جارو بزن ! سرمو برگردوندم سمت اتاق داشتم همچنان به کثیفی اتاق نگاه میکردم که امتداد نگاهم رفت سمت پرده اتاق که با بادکولر پیچ و تاب میخورد ، در پیچ و تاب پرده احساس کردم یه چیز سیاهی زیر پرده خودنمایی میکند !بلند شدم رفتم سمتش ببینم چشمهای من اشتباهی میبیند یا واقعا چیزی زیر پرده است !! پرده را کنار زدم و با صحنه چندشناک و وحشتناک و دهشناکی روبرو شدم !

پرده را انداختم سریع رفتم داخل دسشویی و آنقدر اوغ زدم که نزدیک بود چشمها و دل و روده ام بریزد بیرون ! صورتم را شستم و سریع جاروبرقی را آوردم  کل اتاق را به قصد کندن تار و پو فرش جارو زدم ! آنقدر که صدای مادرم در امد که مگر یک اتاق سه در چهار چقدر کثیف است که یکساعته جارو میزنی !! تمام لباسهای کنار اتاق و روتختی و هرچه بود را انداختم داخل ماشین لباسشویی ! کل کتابخانه را اوردم پایین و تمیز کردم ! محتویات دراور را در آوردم و تمیز کردم ! دیوانه شده بودم ! احساس میکردم همه اتاق همان صحنه ی چندشناک است !

یه سوسکه بود ! یه سوسک چاق و چله ! گویا وارد اتاق شده بود و از کناره دیوارها در حال عبور بوده که با بوی سمی که قبلترها کناره دیوار زده بودم مدهوش و بعد هم بیهوش میشود ! مورچه ها ازین فرصت استفاده کرده  و بهش حمله کرده بودند و امعا و احشاء سوسک بخت برگشته را در آورده بودند و مشغول خوردن بودن ! اصلا نمیدانم چند روز بوده که این اتفاق افتاده بوده اما به ظاهرقضیه میخورد دوسه روز بوده باشد،چیزی که برایم تعجب داشت انبوهی از مورچه ها بود که بهشان میخورد حدود 500 هزار تا باشند ! خیلی زیاد بودند ! خیلی ! انگار غنیمتی گیر اورده بودند و همه بهم خبر داده بودند اصلا انگار چاه مورچه در اتاقم حفر شده بود !

بعد از اونهمه کار دوباره مثه جنازه میفتم  روی تخت ، خودم را همان سوسکه نگون بخت فرض کردم و مورچه ها رو همون افکاری که اینروزها ذره ذره دارن روح و روان منو میخورن !! باید بلند بشم باید این مورچه ها رو بریزم دور ! باید دست خودمو بگیرم ! فایده ای نداره فکر و خیال و غم و غصه ! آخر خیلی چیزا خوب تموم نمیشه و این واقعیت تلخیه ! تو همون لحظه خواهرم بهم پیام میده ! یادم میاد چند روز پیشم اون یکی خواهرم زنگ زد که اتفاقی افتاده برات ؟ گفتم نه چطور ؟ گفت مامان گفته باز این یه چیزیش شده ، تو خودشه و هی آه میکشه ! گفتم نه بابا نگران نمراتم هستم و الان کلی کار قبول کردم پول خوابگاهم جور بشه خسته ام یه کم ! ازینکه رفتارم طوری بوده که اینا هم متوجه شدن ناراحت میشم !

میرم دوش میگیرم ! وقتی میام اول از همه به خواهره بزرگه زنگ میزنم و پیشنهاد سفرشو برای آخر هفته قبول میکنم با اینکه خیلی دوست ندارم تو ماه رمضون برم سفر اما فکر میکنم این سفر شاید شاید حالمو خوب کنه و خیلی چیزا رو فراموش کنم ! و بعد هم چندتا کار رو روی تخته یادداشت میکنم که انجام بدم ،یکیش برگرداندن آرشیوم بود که انجام شد و دیگری ش نوشتن سفرنامه یه روزه ام به تهران هست برای ثبت در تاریخ، حداقل برای خودم دوس دارم بنویسمش و فردا حتما اینکارو میکنم حتما .. آره باید به زندگی برگشت باید دوباره کتاب بخونم و فیلم ببینم و زبان بخونم و ... دلم دوباره فروید و یونگ خوانی میخواد ! دلم دوباره زندگی کردن میخواد با انرژی از خواب بلند شدن میخواد ! خنده از ته دل میخواد ! به قول شاعر تا شقایق هست باید زندگی کرد و چه زیبا اخوان ثالث عزیز گفته که :

بیا ره توشه برداریم / قدم در راه بگذاریم

به سوی  سرزمینهایی که دیدارش

بسان شعله آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:46  توسط بانوی بهمن ماه  | 

آخرین غروب خوشحالی

 

 

این عکس رو به تاریخ جمعه 22 خرداد از شیشه اوتوبوس گرفته ام . آخرین غروبی بود که با بچه ها از نیشابور به سمت مشهد برمیگشتیم و سه تایی هم بغض داشتیم که دیگه ترم تموم شد و هر پنج شنبه و جمعه نمیتونیم همو ببینیم و هم یک ذوق زیر پوستی برای لذت بردن از یک تابستون بدون استرس امتحان و درس و واحد عملی و کنفرانس و ارائه ؛ شاید بین بچه ها ذوق من برای برنامه های فرهنگیم ( کتاب و مجله خوندن و فیلم دیدن ) بیشتر بود اما خب اونروز نمیدونستم قراره هیولای غم بیاد و منو بخوره و ذوق منو تا اطلاع ثانوی برای انجام هرکاری کور کنه !

وقتی این عکسو میگرفتم تُکی و الی میخندیدن که داری از چی عکس میگیری از آسمون ؟!! عکسو که بهشون نشون دادم گفتم من عاشق این پرتوهای خورشیدم که از بین ابرها اومدن بیرون ! ازینا دارم عکس می گیرم!

پ.ن : بلاگفا که آرشیو منو برنگردوند فکر کنم باید بصورت یدی برش گردونم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 4:4  توسط بانوی بهمن ماه  | 

و ما ادراک نویسنده ها ؟!!

همیشه فکر میکردم دیدن بازیگرها و سوپراستارهای سینمایی و ورزشی از نزدیک حتما باید جالب باشد که همه دورشان جمع میشوند و امضا و عکس میگیرند ، چون خودم همچین تجربه ای را نداشتم اما بعد ها که چندتا بازیگر را در مشهد از نزدیک دیدم نه جالب بود و نه هیجان انگیز ! انسانهای معمولی ای بودن که بیشتر از آدمهای عادی اطرافشان، هیجان زده بودند !

اما هیچ وقت فکر نمیکردم دیدن نویسنده ها  میتونه صدبرابر از دیدن یک بازیگر و ورزشکار هیجان انگیز و دلچسب و خاطره انگیز باشه ! شاید چون نویسنده ها با جادوی کلماتشان ما را مدهوش میکنند که تاثیره به مراتب بیشتر از یه بازی چند دقیقه ای دارد !وقتی نویسنده بزرگی مثل بابک احمدی را در نشر مرکز زمان نمایشگاه کتاب دیدم،قلبم داشت از تو سینه در میومد ! هرچند حرفی نزدم و اصلا وقتی نداشتم بمانم برای جلسه پرسش و پاسخ اما دیدن ایشان از فاصله چندسانتی متری اینقدر هیجان انگیز بود که هنوزم از یادآوریش هیجان زده میشوم و ذوق میکنم ! یا دیدن شهریار توکلی عزیز در غرفه حرفه هنرمند و گپ و گفتی که با ایشان داشتم یکی از بهترین خاطرات نمایشگاه برام شد اونقدر که ازین بعد از خوانندگان پر و پا قرص نشریه حرفه هنرمند خواهم شد هرچند که آدم هنرمندی نیستم ! و یکی از بهترین خریدهای نمایشگاهمم دو شماره 45 و 50 این نشریه به همراه تقویم کتابی حرفه هنرمند بود که بشددت عاشق این تقویم هستم روزم رو با نوشته و عکسی ناب و  ازین تقویم شروع میکنم و لذت میبرم ! 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 1:48  توسط بانوی بهمن ماه  | 

خالی منم ! جام غمم

شاعر در یک جایی می فرماید که اگر غم لشگر انگیزد من و ساقی بهم تازیم و بنیادش را بر می اندازیم ! اما این روزهایی که غم لشگر انگیخته در زندگی من ، من و ساقی هیچ کاری از دستمان بر نمی آید و مثال دو تا موجود منفعل و بی خاصیت فقط به قر و غمزه های غم نگاه می کنیم و آه می کشیم ! باید دید شاعر عزیز در چه وقتی این بیت را سروده اند مثلا در وقت خوشی بوده یا ناخوشی ، خب اگر در وقت خوشی بوده بر ایشان حرجی نیست چون آدمی در وقت خوشی هر حرفی را میزند اما اگر در وقت ناخوشی گفته اند باید به ایشان دست مریضاد گفت که با کمک ساقی شان غم ها را نابود میکردن !! شاید غم ما خیلی بزرگ است یا ساقی مان مثه خودمان ضعیف که هر دو در برابر غم شکست خورده ایم !

احساس میکنم سقوط کرده ام ، از بین ابرها با سر افتادم ته چاه غم ! باز دردها آمده اند ، باز وقتی به این غم فکر میکنم معده ام در حد مرگ درد میگیرد، باز شدم مثه زن های باردار همه ش در حال اوغ زدن هستم نسبت به همه چی ویار دارم ! دیشب که در یخچال راباز کرده بودم تا چیزی بخورم بلکه آبی بر آتش  گرسنگی ام باشد چشمم به هرچی می افتاد نزدیک بود بالا بیاورم ! تنها چیزی که میشد کمی حس خوب بهش داشته باشم طالبی بود !  با ساقیروی تخت نشسته بودیم و دوتایی با خشم و غم طالبی ها را میخوردیم ، کم کم داشتم از خوردنشان حس خوبی می گرفتم که غم آمد ! با اینکه همه درها را بسته بودم که نیاید اما یک روزنه ای پیدا کرد و آمد ! آنقدر جلوی ما رژه رفت و خندید و خوشحالی کرد که طالبی ها را هم بالا آوردم !

آمده ام پای سیستم تا برای فراموشی این غم کاری را انجام دهم که چشمم میخورد به آدرسی که بیتای عزیز برای پیدا کردن آرشیو گذاشته بود . آدرس وبلاگ را داخلش زدم و در کمال تعجب کل آرشیوم را از فروردین 90 تا اسفند 91 به اضافه این یه سال اخیر داخلش دیدم ! بعد آدرس وبلاگ پرشینم را هم زدم آرشیو آن هم آمد .حتی وبلاگی قدیمی را داشتم که داخلش مینیمال می نوشتم مال سالهای خیلی خیلی دور آدرس آن را هم که زدم آرشیوش آمد !  با همه شان خاطره بازی کردم ! امکان نداشت پُستی را نخوانم و نخندم به افکاره خودم ! پای یکی از پستهایم 46 تا نظر بود ! خدایا من 46 تا دوست داشتم ! اصلا یادم نمی آید چه کسانی بوده اند ! کجا هستند الان ! اصلا چرا وبلاگهایم را حذف کرده ام ؟! یکی یکی ماهها را باز میکنم و مشتاقانه میخوانم تا میرسم به تیرماه 91 ! چشمهایم را بهم فشار می دهم یادم می آید چه ماه سختی بود ، چقدر من غم داشتم چقدر طول کشید تا بتوانم باهاش کنار بیام چون اصولن نمیشه غمی رو فراموش کرد فقط باید باهاش کنار اومد ! و حالا باز تیرماه ! باز غم ! باز برگشته ام به نقطه صفر ! باز تلاش برای کنار امدن با غمی جدید با تحمل دردهای قدیم و اضافه شدن درد های جدید ! باز به قول شاعر چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم ای غم عزیز ! میدانم چند سال دیگه هم به ناراحتی این روزهایم خواهم خندید اما الان ، الان است و چند سال دیگه نیست !

سیستم را خاموش میکنم تا بخوابم ! خوابم نمیبرد مدام این پهلو و اون پهلو می شوم و اشک میریزم و به نابودی فکر میکنم ! مثلا یک چیزهایی را نابود کنم تا حالم خوب شود ، اما دلم نمیاد قبلتر تجربه این نابودی ها را داشته ام و میدانم بعدن پشیمان خواهم شد !تنها کاری که از دستم برمی آید این است که بروم موهایم را از ته کوتاه کنم ! آره این فکر خوبیه ! چند دقیقه ای که میگذرد احساس میکنم یه چیزی کمرم را اذیت میکند چراغ را روشن میکنم و مجله را زیر کمرم میبینم ! عکس سیروان خودنمایی میکند و یک جمله آن پایین نوشته که کمی آرامم میکند " صدای سکوت رساتر است " مجله را می اندازم پایین تخت ،دراز می کشم این بیت شعر از اخوان ثالث به ذهنم می آید :

هرکسی می داند و خدای دلش / که چه دردیست درکجای دلش

و می خوابم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:53  توسط بانوی بهمن ماه  | 

قالبم را برگرداندم چون از قالب سفید و آبی بلاگفا متنفرم انگار که بانوی بهمن ماه در همین قالب معنا پیدا میکنه، اما حذف شدن آرشیوم در بلاگفا کل انگیزه ام رو برای نوشتن گرفت ! حتی وبلاگی رو که با همین آدرس بالا در بلاگ اسکای داشتم همین امروز حذف کردم که باید بخاطرش از بچه هایی که اونجا میومدن عذر بخوام ..کلن من دوستانمو خیلی اذیت کردم ازین وبلاگ به اون وبلاگ کشوندم که باید جدن عذر بخوام ازشون.فکر میکردم انگیزش درونی دارم برای نوشتن اما الان متوجه شدم انگیزشهای بیرونی منو به سمت نوشتن میکشوندن و حالا وقتی همه اونا رنگ باختن و نیستن اون انگیزش درونی اونقدر قوی نیست که منو مجبور به نوشتن کنه .. البته اینستا هست چیزی هم بخوام بنویسم اونجام میشه گرچه هیج محیطی به وبلاگنویسی نمیرسه اما دیگه شاید بهتر باشه بانوی بهمن ماه برای همیشه فراموش بشه و بره ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:21  توسط بانوی بهمن ماه  | 

مطالب قدیمی‌تر