پرانتز ..

 

 می خواهم زمان را به فراموشی بسپارم

به اندازه یک آه ، به اندازه یک لحظه 

می خواهم رد پاهایم را باز یابم

بروم به جایی که قلبم مرا بدان سو می برد

به جایی که زندگی من است ، به محلی که جایگاه من است 

میخواهم از اقیانوس عبور کنم ، پرواز مرغ دریایی را نظاره بنشینم

از هرآنچه دیده ام بگذرم و به سمت ناشناخته ها سوق یابم

میخواهم ماه را رها سازم حتی کره زمین را نجات دهم

میخواهم قایقی برگزینم

نه بزرگترین قایق را نه زیباترین را ..

آن را پر خواهم کرد از عکسها 

از صدای کسانی که مرا آموختند

از عطر سفرهایم

از خاطراتم

میخواهم حافظه ام را دوباره بیایم

میخواهم ماه را رها سازم حتی کره زمین را نجات دهم

و میدانم هیچ رویایی ممنوعه نیست



نوشته شده توسط : فردخت در ساعت: 17:20 به تاریخ 93/08/09


ردیف 5 ، صندلی 8 ،شوق نامه ی شش قرن و شش سال..

موسیقی و تصنیف های عبدالقادر مراغه ای مثل ِ یک نور در گذر قرن ها و سالها و ماهها از شکافها عبور کرده و به نسل حاضر رسیده است..

شاید این جمله که یکی از آهنگسازان ترکی راجب عبدالقادر مراغه ای گفته است بهترین توصیفی باشه برای این مستند ، مستند شش قرن و شش سال ساخته مجتبی میرتهماسب که قصد داره اون نور رو که از گذر قرن ها به نسل امروز رسیده بهتر به ما بشناسونه ،اگر میخواهید کمی از مشغولیات ذهنی روزمره دور شوید و در عالم بیکران و بی انتها و تمام نشدنی و شورانگیز و شوق انگیز موسیقی غرق شوید و روح تان را کمی پالایش دهید حتما این مستند را ببینید.

باتشکر از کسی که این مستند برای دیدن به من پیشنهاد کرد.

http://s5.picofile.com/file/8148329300/66.jpg



نوشته شده توسط : فردخت در ساعت: 18:39 به تاریخ 93/08/06


مرثیه ای کوتاه برای آبان دو سال پیش ..

اگر اون زمانی که دو تا بچه ی 6 ، 7 ساله بودیم و همبازی همدیگه ، اون زمانی که تو جیپ سبز رنگ ارتشی ت را میدادی من بازی کنم و کشتی بادبان دار خارجی ت را به خواهرم ، اون زمانی که قایم موشک بازی میکردیم ، اون زمانی که باهم مشق می نوشتیم و رشته تحصیلی انتخاب میکردیم و برای کنکور میخوندیم و...

بله اگر همان زمان ها میدانستم قرار است تو چه نقش وقیح و زشتی در سرنوشت من داشته باشی هیچ وقت باهات همبازی نمیشدم ، مشق نمی نوشتم ، بازی نمیکردم ، بجاش قهر میکردم ازون قهرهایی که بچه ها میکنند و بعد میگن تا روز قیامت ! البته قهر را که کردم ! آن هم دقیقا تا روز قیامت ! اما دیر فهمیدم ! خیلی دیر ...

 راستی ما که باهم بزرگ شدیم تو کی وقت کردی اینقدر وقیح بشی ؟ 



نوشته شده توسط : فردخت در ساعت: 15:30 به تاریخ 93/08/05


باز جای شکرش باقیه کارت عابر بانک تو کیفش بود !

امروز توی تاکسی دلم برای اون دختری سوخت که وقتی کیف ش رو باز کرد تا به رانندهه پول  بده ، دید هیچ پولی تو کیفش نیست ! و باز بیشتر دلم سوخت وقتی به راننده گفت ببخشید بذارید الان از عابر بانک پول میگیرم بهتون میدم  اما راننده گفت نمیخواد خانوم بنداز صندوق صدقه اما حواست رو جمع کن !



نوشته شده توسط : فردخت در ساعت: 2:30 به تاریخ 93/08/05


انتشارات ذرت مکزیکی !

هر ساله هفته اول آبان در مشهد مثلا نمایشگاه کتاب است اما در واقع جولانی است برای مدرسان شریف ، پارسه ، ماهان ، گاج ، مبتکران  کلی انتشارات دانشگاهی و مدرسه ای دیگر ، غرفه مدرسان شریف امسال دیدنی بود در واقع هرساله از سال قبل غرفه بزرگتر و بهتری دارند فکر کنم در چند سال آینده نمایشگاه کتاب مشهد بشود فقط مدرسان شریف و دیگر هیچ!

کتابها در دو سالن عطار و فردوسی بودند ! در هر دو سالن چند غرفه دانشگاهی و مدرسه ای ! کلی غرفه کتابهای زبان ! کتابهای پزشکی ! کتابهای درسی دانشگاه ! و یک سری غرفه هایی هم بودند که بصورت مخلوطی کتاب داشتند مثلا کتابهای مارکز درکنار کتابهای آشپزی و قلاب بافی بودند و..

واقعا نمیشد ازون فضای بزرگ نمایشگاه و غرفه ها و سالنهایی که داره استفاده بهینه کرد و مثلا یک سالن فقط برای انتشارات دانشگاهی و مدرسه باشه و یک سالن کتابهای مذهبی و یک سالن داستانها و رمانها و کتابهای روان ... که حداقل آدم تکلیف خودشو بدونه نه اینکه ازین سالن به اون سالن بدو بدو کنه دنبال یک کتاب خوب ! 

محیط نمایشگاه و آرایش غرفه بی نظم و شلوغ ..هیچ چیز دلچسب کننده ای در نمایشگاه نیست نه وجود انتشارات خوب و ارزنده ای نه کتابهای خوبی نه محیط خوبی نه چیدمان خوبی فقط انگار یک جور دهان بستن برای مشهدی هایی که دلشان میخواهد نمایشگاه کتابی داشته باشند مثلا ،و جالب است نوشته اند نمایشگاه ناشران بزرگ ایران ! بله ناشران بزرگ رو هم دیدم که حتی وقتی کتاب 1984 جورج اورول از نشر نیلوفر رو بین کتابهای غرفه ای دیدم و پرسیدم ببخشید انتشاراتتان چیست ؟ گفت انتشارات ب ! گفتم پس این کتاب بین کتابهایتان برای چیست ؟ غضب آلود نگاهم کرد و رویش را برگرداند ... 

خلاصه اگر این نمایشگاه را نرفتید چیز خاصی از دست ندادید چون تخفیف آنچنانی هم ندارد فوقش میروید پاساژمهتاب یا چهاراه دکترا و حداقل کتابی میخرید که از نویسنده و انتشارات و مترجمش آگاه باشید.

سخن پایانی با خداست نه با مسئولین : خدایا به این مسئولین ما بفهمان که مردم میدانند کتاب خوب و مترجم خوب و نویسنده و انتشارات خوب چیست ! و بفهمان حداقل برای سالهای آتی یک ناشر بزرگ را بیاورند تا معنی ناشران بزرگ را درک کنیم یا اصلا اینها را ولش کن خدایا ! شما اول به اینها بفهمان کتاب خوب و مترجم خوب و ناشر خوب چیست و کجاست و کیا هستند دو مورد فوق خودش خود به خود حل میشود !



نوشته شده توسط : فردخت در ساعت: 1:12 به تاریخ 93/08/04