قسم به سم که خوشبو است اتفاقا !!

گاهی وقتا فکر میکنم اصلا هدف خلقت بعضی از جانداران از جانب خداوند فقط جنبه فان داشته ! یکی ازون جاندارن سوسک است که بی شک خداوند اونو برای این فرستاده که زنان بیچاره را با اون قیافه چندشش بترساند و خودش (خداوند عزیز) و کائنات و فرشتگانش همراه اون سوکسه  قاه قاه بخندند !! و لابد سوکسه ازین پایین میگوید ماموریت انجام شد مورد بعدی کجاست !! البته اگر زنده بمونه !!

و اصولا سوسکها موجوداتی هستند که نه وقت میشناسند نه مکان و ساعت 4 صبح در دسشوییی زمانی که  در تفکرات خودت غوطه وری برشما عارض میشوند !! و شما جیغ زنان و مویه کنان و دامن کشان میروی پدره بیچاره بیدار میکنی که بابا بلند شین سوسک اومده ! و پدره بیچاره بگوید : چی دزد اومده ! شما بگویی نه سوسک ! پدر بگوید مطمئنی سوسکه و دزد نیست !! خلاصه ش این است که با تلاش وافر پدر بالاخره سوسک بی تربیت که رفته بود و یک جا قایم شده بود پیدا و به درک واصل شد ...و ماهم یک نفس راحت کشیدیم ! و البته از صبح مشغول سمپاشی هستیم !! و از دیشب یک معیار به معیار های دیگرمان برای ازدواج اضافه شده و آن این است :  قابلیت همسر آینده در کشتن سوسک !! البته نه با حشره کش و سوسک کش ! با دمپاییی !! اصلا لذت کشتن سوسک با دمپایی و در لـِِه شدنش است ! و اصلا روایت است مردی که سوسک نکشد مررررررررررد نیست و باز روایت است وقتی مردی برای همسرش سوسک بکشد در چشم آن زن یک سوپرمن و قهرمان است !! پس بروید و این مهارت را هرچی سریعتر یاد بگیرید آقایون محترم !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 12:15  توسط : فردخت  | 

دردسرهای یک A مثبت !

خب حقیقتش اینه که من تا به امروز که اول مرداد سال 93 باشد نمیدونستم گروه خونی ام چی هست ! یعنی شرایطی بوجود نیومده بود که گروه خونی م مشخص بشه نه ازدواج کرده ام نه بچه دار شده ام نه تا بحال خداروشکر بیمارستان بستری شده ام .. خلاصه که یکی از مسائل لاینحل زندگی من همین گروه خونی بود که امروز به لطف تمدید گواهینامه حاصل شد ، البته کمی سخت حاصل شد ، خلاصه ش بگم که وقتی خون دادم غش کردم ! یعنی اولش خوب بودم و حتی خانومه پرسیدم تا بحال خون دادی گفتم آره برای چکاپ بوده گفت افت فشار نداشتی گفتم نه ! اما وقتی داشت خون میگرفت با اینکه حالمم خوب بود حس کردم اتاق داره تاریک میشه تا خواستم به خانومه بگم چرا اتاق تاریک شد که باز دوباره حس کردم از توی سرم یه چیزی داره میفته پایین !! و دیگه هیچی نفهمیدم ! گویا من یه ربع درحال غش بودم ! بعدش وقتی حالم جا اومده بود اصلا قدرت باز کردن چشمامو نداشتم ولی صداها رو میشنیدم ! پرستاران اون مرکز کل کیف من رو زیر و رو کرده بودن دنبال یک آدرس یا شماره تلفن ولی به در بسته خورده بودن حتی موبایلمم بخاطره رمز نتونسته بودن باز کنن ! بعد تو همون حال صداشونو میشنیدم که میگفتن اگر تا فلان ساعت به هوش نیومد میفرستیمش بیمارستان و از کارت گواهینامه ش استعلام میگیریم و آدرسشو پیدا میکنیم و به خانواده ش زنگ میزنیم ! ولی خب به اونجا نکشید و به هوش اومدم ! و جالبه حس میکردم الان خونه مون هست و صبح شده و از خواب بلند شدم ! فکر کنم یه دقیقه طول کشید تا مثه فیلم سینمایی که رو دوره تنده بفهمم از صبح چی شده و اینجا کجاست و اصلا برای چی اومدم !!

ولی خب تجربه خوبی بود کلی باد خوردم یعنی بادم زدن و مشت و مالم دادن و آب میوه و کیک خوردم !! و بعدش با خیرگی تمام رفتم معاینه چشم و پلیس بعلاوه 10 ،بعدش رفتم کتابخونه و کتاب گرفتم و لوازم تحریری کلی ماژیک شب رنگ و کاغذ چسبی و پاک کن و دفترچه یادداشت و خنذل پنذل خریدم و اومدم خونه ! و الانم در خدمت شمام اصلا هم باورم نمیشه اینقدر از صبح اینور و اونور رفتم تازه این وسطا یه ربع شم تو غش بودم ! همچین موجود ِ  A ی مثبت ِ سرسختی م من !! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 15:44  توسط : فردخت  | 

نتیجه : یادتان باشد در این معامله ضرر نکنید !

وقتی با کسی آشنا میشی تو رو همونطوری که هستی و نه بیشتر یا کمتر قبول میکنه ، با همون حجاب ، با همون تحصیلات، با همون خانواده ، در واقع با بک آدمی مدرن و اهل دموکراسی روبرو هستی ! اما وقتی حرف ازدواج با همون آدم مطرح بشه دیگه نه مدرن ِ نه اهل دموکراسی ! بلکه یک آدمی میشود با تفکرات قرون وسطایی ، که اگر قرار است با او ازدواج کنی باید از یک چیزی که اتفاقا مورد علاقه ت هم هست بگذری ! یا یک شرایطی را تغییر دهی ! یا یک کاری را بکنی یا نکنی ! درس ت را ادامه بدی یا ندهی ! یا یک سری توضیحات را باید بدهی و بازجویی شوی ! چرا کار نمیکنید ؟ چرا میکنید ؟ چرا دیر درس خواندید ؟ بلدید منجوق دوزی و گلدوزی و خیاطی کنید ؟ و اگه بلد نیستید چرا ؟ شما کفش پاشنه بلند میپوشید یا کوتاه !؟ چادرتان را مثل ِ مامانم میگیرید یا ازین چادرهای مزخرف ملی و عربی است ؟ بفرمایید قرمه سبزی چطور آماده میشود ؟ نماز آیات چند رکعت است ؟ راستی هدف پدر و مادرتان از خلقت شما چه بوده ؟

اینها دروغ نیست یا خودم باهاشون مواجه شدم یا اطرافیانم ! و کسانی که اینها رو پرسیدن آدمهای بیسوادی هم نبودند !خلاصه گویا نمیشود آدمها همدیگر رو همونطوری که هستند قبول کنند و ازدواج کنند ! و در واقع ازدواج یک معامله اس و چه شعاری خنده داری بود در سریالهای ایرانی که دختره جلوی پدر و مادرش می ایستاد و میگفت : من سر زندگیم معامله نمیکنم ! البته راست هم میگفت بنده خدا ، معامله نمیکرد هرچی طرف مقابل میگفت قبول میکرد و به قول یکی از خواستگاران (نا) محترمم فقط به شوهرشان خدمت میکردند ! البته اینکار در نفس خودش بد نیست اما به مرور زمان این خدمت تبدیل میشود به وظیفه و یک وحی منزل ! و شما تبدیل میشوی به یک خدمتکار و نه زن یا خانومه خونه !

البته من چون زن هستم از دید خودم نوشتم حتما آقایونم هم حرفهایی ازین جنس برای گفتن دارند ،

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 تیر1393ساعت 11:31  توسط : فردخت  | 

 

 یکی از موهبتهایی که خداوند به بشر داده اند اینه که کسی نمیتونه فکر کسی دیگه رو بخونه ! یه منطقه امن و شخصی و مخصوص به خودت هست که هیچ کسی نمیتونه در اون دخل و تصرف کنه حتی نیاز به پسورد هم نداره ! میتونی هرچقدر دلت میخواد راجب هرکسی و هرچیزی و هرکاری و هر ایده ای حتی، فکر و خیال و تصور کنی بدون اینکه کسی متوجه بشه یا حتی بخوای برای کسی راجب اون چیزی که فکر کردی توضیح بدی و دلیل بیاری که چرا اینطوری فکردی و چرا اونطوری فکر کردی و اصلا چرا فکر کردی !! ... 

خلاصه که این منطقه امن رو عاشقشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 تیر1393ساعت 0:52  توسط : فردخت  | 

یک آسپی ِ دوست داشتنی ..

زمانیکه اختلالات نافذ رشد رو میخوندم خیلی دوست داشتم بدونم چرا به بچه های اوتیسم و آسپرگر دانشمندان احمق می گویند، چطور میشه بچه ای با مشکلات رشدی بتونه مثه یک دانشمند هم رفتار کنه ،به جرات میتونم بگم انیمیشن مری و مکس به کارگردانی آدام الیوت تونست این سوال منو جواب بده .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 تیر1393ساعت 9:9  توسط : فردخت  | 

اینقدر که ایشون به من لطف داره اگه من به ایشون داشتم الان وضعم بهتر ازین بود !

احیای نوزدهم سال 92 که برای اولین بار این توفیق نصیبم شد که افطاری های حرم رو شرکت کنم فکر میکردم یه اتفاق ِ یا یه شانس ِ که برای اولین بار نصیب من شده و بار دیگه ای تکرار نمیشه اما از چند روز قبل که متوجه شدم  احیای بیست و یکم امسال هم افطار حرم هستم اینو به فال نیک گرفتم و به چشم شانس یا اتفاق بهش نگاه نکردم بلکه اینو به حساب لطف امام رضا نسبت به خودم گذاشتم !

+ نوشته شده در  شنبه 28 تیر1393ساعت 1:30  توسط : فردخت 

کاش منم یه خرس مهربون داشتم !

دلم میخواد همین الان ، با همین کاسه فرنی که دارم میخورمش چشمامو ببندم و اراده کنم برم کنار ساحل دریا و بعد چشمامو باز کنم و ببینم همونجام ، کناره ساحل ! بعد موجهای دریا با سرعت میان و میخورن به پاهام و وقتی برمیگردن حشرات آبزی تو دریا رو پاهام وُل میخورن و قلقلکم میدن ! ! اصلا کناره دریاهم نه برم تو یه جنگلی کویری جایی ! برم میون حیوونا اصلا ! یه جایی که یه مدت موجوداتی مثه آدمیزاد رو نبینم ! یه جایی که خودم باشم و خودم با همین خنذل و پنذلای دوست داشتنیم نه با کسی حرف بزنم نه کسی با من حرف بزنه ! نه توضیح بدم نه توضیح بخوام ! حرفهای تکراری هر روزه رو نشنونم ! سلام و خداحافظ ها رو نشنوم ! آدمهایی که هر روز انتظار دارن من بشینم و غم و غصه هاشونو بهم بگن و نبینم ! آدمهایی که میخوان هر روز خوشبختی شون رو فرو کنن تو چشمم رو نبینم !هرچی دلم میخواد بخورم و کسی نگه نخور چاق میشی نخور صورتت جوش میزنه ! کسانی نباشن که هر روز یادآوری کنن آخ آخ تو ازدواج نکردی چرا تا حالا !! برم و از دست آدمهایی که تو کله شون بجای مغز کاه پُر شده نجات پیدا کنم ! یه مدت مغزمو و اعصابمو ریکاوری کنم ، انرژی بگیرم بعد دوباره بیام میون این آدمهای مغز کاهی و بجنگم باهاشون !

اما متاسفانه هیچ کاری نمیتونم برای خودم بکنم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 تیر1393ساعت 1:11  توسط : فردخت  | 

 

هرموقع میرم اداره ای و کاری دارم و ازین اتاق به اون اتاق میرم همیشه این برام سوال بوده چرا دو نفری که همکارن و توی یک اتاق هستند یکی شون عملا هیچ کاری نمیکنه و در واقع در حکم مگس کش عمل میکنه ، گاهی به موبایلش نگاه میکنه و میخنده گاهی رو صفحه مانیتورش چیزایی رو میبینه و میخنده گاهی همینطور الکی گوشی تلفن اتاقش رو برمیداره یه تست میزنه بوق داره ! بعد خب حوصله ش سر میره شایدم میترسه زخم بستر بگیره طفلی بلند میشه میره بیرون توی اون راهرو به اتاقای دیگه سرک میکشه با همکارای دیگه بگو و بخند میکنه و دوباره میاد میشینه سرجاش و کمی مگس میکشه و دوباره موبایل و مانیتور و همکارا و خلاصه ...

اما اون یکی دیگه شونصد نفر دوره میزش جمع شدن و باهاش کار دارن ، تلفن ش شونصد بار زنگ میزنه ! شونصد بار میان بهش میگن رییس و معاون و آقا یا خانوم ایکس و ایگرگ کارت دارن ! و مصیبت اونجاست که اتفاقا تو هم با همین آدم کار داری !!!

خب نمیشه نه واقعا نمیشه بیان کارای این بنده خدا رو بین خودش و همکارش تقسیم کنن ! هم اون بیچاره اینقدر از بیحوصلگی کف بالا نمیاره ! هم ما 5 ساعت توی یه اتاق سه در چهار با شونصد نفر دیگه یه لنگه پا واینمیستیم هم اون بنده خدای دیگه از خستگی هلاک نمیشه ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 تیر1393ساعت 14:33  توسط : فردخت  | 

اگر به جای حجاب زنان کمی هم روی مغز آقایان کار شود خیلی خوبست بخدا !

دیروز گویا بعد از نماز جمعه اطراف حرم یه عده از بانوان چادری درد داشتند ! دردشون درد حجاب بوده ! پلاکارد دستشون بوده و میگفتن باحجابان کمتر آسیب میبینند ! البته باز همین خوبه قبول دارن زنان در ایران آسیب میبینند! اما سوالی که برای من مطرحه اینه که اون دختر 16 ساله دبیرستانی که با مانتو شلوار مدرسه   اسفند 92 ازجلوی کتابخونه ی قاسم آباد (یکی از محلات نسبت پر تردد شهرمون )سوار ماشین میشه که بره خونشون ولی خونشون نمیره و بعد از سه چهار روز بدون ذره ای از لباس  و حجابش تو پایانه اتوبوسرانی روی برفها پیداش میکنن مگه حجاب نداشت !! نمیخوام به آقایون توهین کنم و متاسفانه اکثر مردهای ایرانی اصلنم ربطی به تحصیل نداره کلن بیمار هستند مغزشان درون آلت تناسلی شان است و برعکس  ،و هرچی او فرمان دهد عمل میکنند و در این بین اصلا حجاب داشتن و نداشتن شما فرقی در تصمیم گیری او ندارد ! پس بیایید حداقل خودمان از خودمان محافظت کنیم ! البته خودتون میدونید ولی سوار ماشین شخصی نشوید ، از تاکسی استفاده کنید اصلا از تاکسی هم استفاده نکنید همان اوتوبوس و متروی شلوغ شرف دارد حداقل میدانید سالم به مقصد میرسید نه اینکه هیچ وقت نرسید ! اگر مردی تو خیابون سوار ماشین بود وشما تو پیاده رو و از شما خواست که مثلا برای پیدا کردن فلان آدرس کمکش کنید بخصوص اگر مکان خلوت بودید اصلا طرف ش نروید و حتی شده فرارهم بکنید !در یک کلام از مردها بترسید و تا میتوانید ازیشان دوری کنید ! اسپره ی سوسک کش هم محض احتیاط در کیف تان باشد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 تیر1393ساعت 1:14  توسط : فردخت  | 

آب فراوان بخورید ، با تشکر !

 ای کسانی که ایمان آورده اید ! وقتی سحری درست میکنید، اگر برایتان مقدور است لطفا کولرتان را خاموش کنید ، پنجره هایتان راهم ببندید تا بوی غذایتان از منافذ کولر و پنجره وارد خانه همسایه های تان نشود! شاید یکی از همسایه های تان دخترکی باشد که سحری درست نمیکند و نون و پنیر میخورد و الان حسابی  هوس آن غذایی را کرده که شما درست کرده اید ! بیشتر روی سخنم با شما همسایه عزیزی است که امشب کشک و بادمجان درست کرده اید و الان بوی پیاز داغش اتاق مرا پُر کرده و لابد گردویش هم زیاد است و قرار است با نان لواش و خیارشور میل بفرمایید ، خوشبحالتان ! من که اصلا و ابدا هوس نکرده ام فقط  نگران خودتان هستم که تا افطار قطعا تشنه خواهید شد

+ نوشته شده در  شنبه 21 تیر1393ساعت 3:3  توسط : فردخت  | 

مطالب قدیمی‌تر