مرثیه ای بر یک رویا ..

داشتی درس میخوندی ، خیلی جدی خیلی دقیق ! حتی پادرد و دندان درد هم نتونست مانع خوندنت بشه ! منم نشسته بودم روی همین صندلیت و داشتم بهت نگاه میکردم ! خوندی و خوندی تا رسیدی به یک جمله ای !! « این افراد اینقدر در بیان احساسات بد و خوب شان خودداری میکنن که کم کم عاطفه آنها تخت میشود که حتی شیرین ترین خاطره و ضربه زننده ترین اتفاق هم تاثیری در حال و روزشان ندارد و هیچ واکنش غم یا ناراحتی یا حتی خوشحالی در وجودشان نیست » ! به اینجا که رسیدی مکث کردی ! رفتی تو فکر ! تکیه دادی به تخت و کتابو بستی ! به خودت فکر میکردی که داری ازغصه خوردن برای جدایی ت از او  فرار میکنی ! داری به خوب بودن و مهم نبودن اون اتفاق تظاهر میکنی ! که ترسیدی نکنه تو هم یه روزی اینقدر سرد بشی  که هیچ اتفاقی خوشحال و ناراحتت نکنه ،مدادو برداشتی و روی یک تیکه کاغذ نوشتی : یعنی تموم شد ؟؟

کتابو گذاشتی روی  میز و چراغو خاموش کردی و رفتی زیر پتو ! با من حرف میزدی ! میگفتی خدایا چرا ؟ و گریه کردی !!خیالم راحت شد که حرف زدی که اسم منو بردی که گریه کردی! ازون سه شنبه که نمیدونم چه تاریخی بودم منتظر بودم حرف بزنی ! ولی اومدی خونه و نشستی رو همین صندلی و به گلهای قالی نگاه کردی ! تلاش کردی به هیچی فکر نکنی ! خانواده باهات حرف زدن که داری اشتباه میکنی و به بخت خودت لگد میزنی ! اما تو سکوت کرده بودی و داشتی به خیلی چیزا فکر میکردی که اونا نمیدونستن اما چیزی نگفتی ! با من هم خیلی وقته سرسنگینی ، اصلا احساس میکردم به یادم نیستی تا اینکه امشب از ته قلبت صدام زدی..

 

 

میخوام جواب چراتو بگم : میخوام بگم من خیلی تلاش کردم که تو با او آشنا نشوی چون میدانستم آخر این آشنایی وصال نیست و جدایی است ، شماره تلفن و آدرس سایتش را که روی یک تیکه کاغذ نوشته بودی از توی کیفت برداشتم که فکر کردی گُمش کردی ! آن روزکه تو با او تنها شدی من تلاش کردم تو دیر برسی تا فاطمه بیاید اما تو با تاکسی رفتی و فاطمه هم نیامد و تو با او تنها شدی و دوباره آدرس سایت و شماره تلفنش را داد ، بازهم تلاش کردم با او ارتباطی برقرار نکنی ! یک هفته کارتش گوشه میزت بود اما تو توجهی نمیکردی !! اما یک چیز دوباره تو را سمت او کشاند !! دنبال کار بودی و چه کسی بهتر از او بود ! شد آنچه نباشد میشد ! دیگر کاری از دست من ساخته نبود این راهی بود که خودت انتخاب کرده بودی و دیگر برگشتی نداشت باید اینقدر میرفتی تا به همین نقطه که امشب رسیدی میرسیدی که رسیدی ، به همین تمام شدن !! گذاشتم خودت درک کنی که نمیتوانی در کنار او زندگی کنی ، که تو و او هر دو خوبید اما نه برای هم ! هردویتان روی دو خط موازی راه میروید که هیچ وقت قرار نیست بهم برسند یا همدیگر را قطع کنند ! بجای اینکه به زور در کنارهم باشید و هر روز روح و روان هم را آزار دهید می توانید در کنار آدم های دیگری شاد باشید ! و یا حتی همینطوری می توانید دوست های خوبی برای هم باشید. اون شبی که تو شاد بودی من ناراحت بودم اما دیشب که تو خیلی گریه میکردی من خوشحال بودم ! ازین بابت که هردویتان با عقل بجای احساس تصمیم گرفتید سخت بود میدانم اما درست ترین کار بود ! و من خوشحال می شوم وقتی بنده هایم درست ترین راه را انتخاب می کنند حتی اگر خودشان دوست نداشته باشند !

حالا که صبح شده میدانم احساس سبکی میکنی ، چون دیشب که در اوج گریه بودی من آمدم کنار تختت نشستم و دستت را گرفتم و گفتم به من اعتماد کن و مطمئن باش خورشید هر روز بخاطره زنده بودن تو طلوع میکند پس تا میتوانی زنده گی کن !..

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۱۵ساعت 11:59  توسط بانوی بهمن ماه  | 

پاشم یعنی ؟!

 

 

نشسته ام روی صندلی ، پشت میزم ، دیکشنری جلوم بازه و ترجمه میکنم و هی به این عکس نگاه میکنم و بعدش زل میزنم به دیوار خالی و سفید روبروم که میزم بهش چسبیده ، دقیقا مثه همین تصویر !! و یه حسی بهم میگه بلندشو و اون دیوار سفید و خالی رو به این شکل دربیارش !!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۱۴ساعت 10:50  توسط بانوی بهمن ماه  | 

دستگاه قوی کن

خواهرزاده 5 ساله ام زنگ زده بهم که برای تو و باباجون دستگاه قوی کُن خریدیم ! به مامانم نگو من گفتم و بعدم زودی قطع کرده ! حالا من مونده بودم با یک علامت سوال که دستگاه قوی کن چیه که برای من و بابا خریده !! تا شب که متوجه شدم منظورش از دستگاه قوی کن این بوده !! خواهرم میگه گفتیم یه چیزی بخریم که کاربرد داشته باشه برای بابا ، بعد اینو دیدم یادم اومده پای تو هم درد میکنه گفتم چه بهتر پس یه دستگاه ماساژور بخرم هم بابا استفاده کنه هم تو پاتو ماساژ بدی باهاش ! به خواهرم نگاه میکردم و مونده بودم چطوری ازش تشکر کنم حالا نه بخاطره خریدن این وسیله فقط بخاطره اینکه به فکرم بوده !

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۱۲ساعت 19:10  توسط بانوی بهمن ماه  | 

معمای خیس نماندن نخود در دهان !

الان که دارید این متن رو میخونید ازتون میخام به خرس فکر نکنید ! حالا همینطور که به خرس فکر نمیکنید به سیب هم فکر نکنید ! به قرمه سبزی هم فکر نکنید ! به کیک خامه ای هم فکر نکنید ! فکر نمیکنید که ؟! آفرین فکر نکنید نه به خرس ، نه به سیب ، نه قرمه سبزی ، نه کیک خامه ای ، 

شرط میبندم الان دارید به همه شون فکر میکنید با اینکه هیچ سنخیتی باهم ندارن !

امروز وقتی آزمون رو ازش گرفتم و کارش تموم شد رفت دم در کفش هاشو پوشید و رفت ! داشتم وسایلمو جم میکردم که با سرعت برگشت تو ! گفتم چی شده برگشتی ؟ بدو بدو اومد سمتم خانوم خانوم یه چیزی بگم ؟! چون خودشو تکون میداد گفتم جیش داری ؟ گفت نه بابا ! یه چیزی میخوام بهتون بگم ؟ گفتم چی بگو ؟ گفت بابای من دو تا زن داره !! گفتم تو از کجا میدونی ؟ گفت خب پنج شنبه ها میرم پیشش ، تازه اسم زنشم پریه ، ولی مامانم گفته به هیچ کسی نباید بگی بابات زن دیگه ای داره ، ( بعد بلند گفت :آخیش )گفتم خب چرا به من گفتی ؟ گفت خب شما مهربونید دوس داشتم بگم ! ولی بین خودمون دو نفر بمونه ها ! به کسی نگید ! گفت باشه عزیزم این یه رازه بین من و تو !! خب مستحضرید دیگه منم به قولم وفا کردم و به کسی نگفتم ! شماهم به کسی نگید !!

حکایت همون فکر نکردن به سیب و خرس و ایناست ! کلن وقتی بهت میگن این حرف بین خودمون باشه و به کسی نگو ، انگاری تو رو مثه یه فنر تحت فشار قرار بدن که دوس داری با گفتن اون حرف رها بشی و به قول این بچه مون بگی آخیش ! حالا اگه نگن این جمله رو شاید این حرف اصلا یادت بره ولی اون جمله : بین خودمون بمونه و به کسی نگو ، کار رو خراب میکنه !!

اما جدای از این حرفا تو این مدت کم کلی بچه های 6 و 7 ساله رو دیدم که پدر و مادرا از هم جدا شدن و عمدتاً مادر سرپرست هست و جای پدر تو برگه ثبت نام یک خط صاف و کشیده است ! و یا مثه این بچه مون دو تا زن داره ! عمر زندگی ها چقدر کوتاه شده !!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۹ساعت 12:26  توسط بانوی بهمن ماه  | 

مطالب قدیمی‌تر