و کیست که مرا بشناسد ؟

 

جزیره ی ناشناخته ...

لقبی که دوستان در خوابگاه و دانشگاه بهم میدن !

 

http://s5.picofile.com/file/8157154400/2014_1.gif

+ نوشته شده در  93/09/23ساعت 12:16  توسط بانوی بهمن ماه  | 

خودخواهی و خود دوستی خوب

نقاشی من چیزی در حد افتضاح است الان که در مورد مغز میخونم میفهمم یه اشکالاتی گویا در لوب آهیانه تو بخش ادراک فضایی و بازشناسی زاویه و اشکال و غیره دارم که هیچ وقت حتی محض نمونه نتونستم یه نقاشی ساده بکشم ، شایدم اشکال نباشه کلن اون بخش دلش نخواسته خیلی فعال باشه ! شایدم من ازش خیلی کار نکشیدم و تنبل شده !! اینه که مغز من بیشتر خطی فکر میکنه تا بُعدی ! رو همین حساب خط م یه چیزی در حد عالی بود البته نه به اندازه آرش ! ولی خب در همین مایه ها بود . به همین دلیل زمانی که امتحان خط و نقاشی داشتیم من برای بچه ها خط می نوشتم بچه ها هم برای من نقاشی میکشیدن ! اما یه اشکالی این وسط بود ! خطی که برای خودم می نوشتم میشد 17 یا 18 اما خطی که برای اونا می نوشتم میشد 20 ! و برعکس نقاشی که اونا برای من میکشیدن میشد 17 یا 18 اما نقاشی ای که برای خودشون میکشیدن میشد 20 !! گره این موضوع خیلی زود برام باز شد من اونا رو بیشتر از خودم دوست داشتم ولی اونا خودشونو بیشتر از من دوست داشتن ! شایدم بهتر باشه بگم من خودمو درمقابل دیگران دوست دارم اما اونها خودشون رو در مقابل خودشون دوست دارن ! این جنس ِ " خودخواهی و خود دوستی " که اتفاقاً خیلی هم خوب است و باعث پیشرفت آدم میشود در وجوده من نبود و نیست ! الان هم که برای یه جایی کار میکنم خیلی با دقت و وسواس کارها رو انجام میدم که همه از من راضی باشند و کارم خوب باشه اما مطمئنم اگر همون کار رو برای خودم میخواستم بکنم خیلی روش حساس نبودم و دلی و عشقی کار میکردم نه منضبط و درست مثه خیلی از کارهای دیگه م .. ! اصلا فکر میکنم دلیل موفقیت آدمهای بزرگ همین دوست داشتن خود است ! مثلا در همین روانشناسی یونگ ، ادلر ، روسو ، مزلو ! همه شون در زندگی خانوادگی  بشددت دچار مشکل بودند بخصوص ایام کودکی شان اما همین ویژگی خوب ، همین خود دوستی و احترام به خود اینها رو تا رسیدن به نظریه پردازان و صاحب مکتبان معروف کشاند ! پس بیاییم اول خودمان را دوست بداریم بعد دیگران را ، اینطوری هرکاری رو نمیکنیم ، هرحرفی رو نمیزنیم ، با هرکسی دوست نمیشیم ، هر عشقی رو نمیپذیریم ! کمتر افسرده و غمگین و مضطرب میشیم و خیلی چیزهای دیگه ...

 

پی نوشت : آشنایی با محمد تقی براهنی پدر روان آزمایی ایران .

+ نوشته شده در  93/09/22ساعت 12:30  توسط بانوی بهمن ماه  | 

چاق ِ ناراحت !

یه اس ام اسی برام اومده بود بنام همایش چاق ِ خوشحال ! برای چاقهایی که ناراحتند ! که خوشحالشان کنن بگویند عیب ندارد حالا که چاقید ! وقتی این اس ام اس را خواندم بشددت خندیدم و گفتم طفلی اونایی که میخوان برن ! اما طولی نکشید که جزای این خنده م را گذاشتند کف دستم ! رفته بودم ثبت نام کلاس زبانم ، مدیر موسسه منو دید و گفت وای چقدر از تابستون چاق شدی اصلا نشناختمت گویا ارشد بهت ساخته ! گفتم نه خانوم چون با پالتو هستم فکر میکنید چاق شدم گفت نه عزیزم تابلویه ! ایشان رفتند ! منشی موسسه اومد واااااااای چقدر تو تغییر کردی چاق شدی ! من : نه عزیزم الان با پالتویم ! اون : پالتوتو دربیار ! من : در حال در آوردن پالتو ! اون : نه بابا نیگا چقد چاق شدی !  آبدار چی موسسه : عه تویی ماشالله چقدر سرحال شدی ، آب زیر پوستت رفته !چاق شدی ! من :  !

من اس ام اس چاق ِ خوشحال را پاک کرده ام اگر کسی این اس ام اس را دارد دریغ نکند ! خانواده ای را از نگرانی نجات میدهید !

یاد این پُست بخیر ! 

+ نوشته شده در  93/09/20ساعت 2:17  توسط بانوی بهمن ماه  | 

تو عشق لعنتی ..

ساعت 3 شب بود ، خسته بودم و خوابم میومد اما باید کاری رو انجام میدادم و ایمیل میکردم ! یه ربعی خودمو بیدار نگه داشتم اما دیگه نتونستم ! چشمام کلا روی هم بود ! رفتم رو تخت دراز کشیدم ! تو فکر این بودم که نکنه خوابم ببره ! نکنه صبح بشه و من کارمو انجام نداده باشم ،  که صدای وایبرم اومد! دستمو بردم روی میز و موبایلمو برداشتم بینم کیه این ساعت بهم پیام داده حدس میزدم خواهرم باشه چون اونم مثه خودم جغده و تا نصف شب بیداره ! همونطوری که چشمام آلبالو گیلاس میدید به زور بازشون کردم تا پیام وایبری رو ببینم ،که با دیدن پیام ! و شماره مخاطبش !برق چند ولت از سرم پرید و بلند شدم نشستم رو تخت ، دوباره خوندمش ، سه باره ، چهار باره ، پیام یه جمله کوتاه زیبای عاشقانه و عارفانه آقایی بود به خانومی ، که البته مخاطبش من نبودم ! ولی فرستنده که گویا اونم اون موقع شب چشماش آلبالو گیلاس میدیده اشتباهی برای من فرستاده بود ! تعجب من از متن نبود بیشتر از فرستنده ش بود چون تصورم ازین آقا یه مرد سرد و بی روح بود که اصلا نمیدونه عشق چیه ! اون پیام منو بیدار کرد جدن نمیتونستم بخوابم با خودم میگفتم یعنی فلانی هم ؟!! و بعله گویا فلانی هم عاشق ِ !! کارمو انجام دادم و ایمیل کردم و خوابیدم و صبح دیدم یک متن بلند بالای عذر خواهی فرستاده و گفته بود که دیشب براثر خوابالودگی اشتباه فرستاده ! به خودش که چیزی نگفتم اما اون پیام اشتباهی هم باعث شد من بیدار باشم و کارمو انجام بدم، هم باعث شد بدونم آقای فلانی هم بعله.. ! و هم اینکه واقعا عشق یک چیز لعنتی خوبی است که باعث میشه آدم با ذوق و شوق بیدار بمونه کارشو بکنه حتی اگر مخاطبش نباشه  به هرحال ! با تشکر از کائنات و خدا ...

+ نوشته شده در  93/09/18ساعت 12:51  توسط بانوی بهمن ماه  | 

موقعیت های اجتناب ناپذیر !

یه موقعیت هایی پیش میاد که مجبوری برخلاف عقیده ت همرنگ جماعت بشی و نظر اونا رو خیلی محکم و قاطعانه تایید کنی و بگی موافقم اما درونت برعکس قاطعانه داره مخالفت میکنه و اون نظر رو نمی پذیره ! تو این موقعیت ها یک حس نفرت و خشم تواما برای من پیش میاد و نمیتونم بفهمم این خشم و نفرت نسبت به کیه ! به خودم ؟ به جمع ؟ به اون عقیده ؟ به اینکه نمیتونی آزادنه و راحت حرفتو بگی و نخورنت ؟!هرچه هست حس خوبی نیست !

 

+ نوشته شده در  93/09/17ساعت 11:50  توسط بانوی بهمن ماه  | 

مطالب قدیمی‌تر