شروع تازه در ماه تازه ...

 

از دنیای کهنه ت بیرون بیا

دنیای نو

مثل پوستی تازه

برتو خواهد رویید ! 

http://s5.picofile.com/file/8147318018/1503825_847445291954073_4302684667427284929_n.jpg



نوشته:فردخت ساعت:1:31 93/08/01


میز صبحانه مان امروز سوت و کور بود !

پدرم 10 روزی را مرخصی گرفته بودند که در خانه فقط و فقط استراحت کنند و به قول خودشان ، برای 6 ماه آینده و سرکار رفتن ریکاوری بشوند ! اما خب ازآنجایی که خیلی از کارها انصافا حتی در خانه هم مردانه است و ماهم جز پدر مرد دیگری را نداریم این شد که برای 10 روز پدر ، ما (من و مادر )کاملا برنامه ریزی کردیم و هر روز یک سری کارها رو امر فرمودیم که انجام بدهند ! و ایشان هم اطاعت امر کردند شایدم چاره ای نداشتند ! :) اینقدر حجم این کارها زیاد بود که چند روز پیش پدر میگفت چقدر این 10 روز طولانی شد کی تمام میشود  ! و خیلی متفکرانه میگفتن سر کار رفتن هم نعمتی است واقعا !

امروز دیگر این 10 روز تمام شد و پدر دوباره رفتند سر کار ، و دیگه کسی نیست شب که میخواد بخوابه بگه فردا منو 11 بیدار کنین ولی خودش از 7 صبح بیدار بشه و نون تازه بگیره و صبحانه حاضر کنه ،! دیگه ظهرها کسی نیست کاهو بشوره و سالاد درست کنه و توش روغن زیتون بریزه و من بگم تلخ میشه چرا اینقدر روغن زیتونش زیاده و اونم بگه معذرت میخوام دخترم خب ازین به بعد برای خودم جدا میریزم !! کسی نیست ظرف بشوره بجای من و بگه تو برو به کارات برس ! کسی نیست بیاد تو اتاق و بگه چیکارا میکنی و با دقت تمام کتابایی که این چند وقت خریدم و ورق بزنه و بگه حتما بیار اینا رو منم بخونم ! دیگه کسی نیست وسایل خونه رو که درسته بزنه خراب کنه و بعدش بگه از اولشم خراب بود یکی بهترشو میخرم ! یا وسایلی که خراب رو درست کنه و این وسط چهار  پنج تا پیچ از تو اون وسیله هه اضافی بیاد و بگه اینا پیچای زاپاسش بوده و مهم نیست!

بله این چند روز که بنام پدر و به کام ما گذشت تموم شد که البته مادرم ابراز رضایت میکنند ازین تموم شدنش چون اعتقاد دارند وجود پدر در خانه باعث لوس شدن ! تنبل شدن ! نُنُر شدن اینجانب میشود !!

 

 



نوشته:فردخت ساعت:11:40 93/07/30


قربانی بعدی !

این روزهای اصفهان و اسید پاشی های مشکوک ، منو به یاده یک خاطره تلخ در مشهد میندازه ! قتل 16 زن بیگناه در عرض یکسال بدست یک آدم دیوانه و بیمار که به زعم این فرد زنان خیابانی بودند ! اون سال ، سال وحشت در مشهد بود یادم می آید که  یک دختر دبیرستانی بودم و مقنعه ام تا حد ممکن جلو میشکیدم تا سعید حنایی مرا نکشد ! وای که چه روزهای سخت و بدی بود ..وقتی او را گرفتند و اعدام کردند انگار بار سنگینی از دوش شهر برداشته شد و دوباره آرامش برگشت! راستش را بخواهید آن سالها بدلیل فقر امکانات رسانه ای خیلی هویت این زنان فاش نشد و برای همه ما آن زنان واقعا خیابانی بودند تا اینکه وقتی دانشجوی کارشناسی بودم در کتاب روانشناسی جنایی جناب دکتر افروز که واقعا خدا خیرشون بده  کامل این 16 زن را معرفی کردند ، 16 زنی که هیچ کدام نه خیابانی بودند نه بدحجاب نه بی حجاب ! همه شان انسانهای نگون بخت و بیچاره ای بودند که این فرد آنها را کشته بود ! چند وقت قبل هم فکر کنم شهریور یک مستند در شبکه های آنور ازین فرد دیدم که بازهم بنا بدلایلی در شبکه های خودمان پخش نشده بود گویا! مستند جالبی بود ! زن این فرد که به معنای واقعی کلمه یک زن عقب مونده ذهنی بود میگفت : من که نمیدونم چی شده یه روز همسایه ها شوهرمو فحش دادند روز بعدش اومدن گفتن شوهرت کار بزرگی کرده ، مرد بوده ! مصاحبه کننده می پرسید خانوم میدونید شوهرتون 16 تا زنو کشته ؟ میگفت : میگن ! نمیدونم والا ! خدا از سر تقصیراتش بگذره ! پسرش که 13 14 ساله بود میگفت : من به همه زنای مشهدی بگم ! بعد بابام منم که میفتم به جونشون ! مادره این فرد میگفت : خوب کاری کرده این زنای ...  روکُشته ! و جالبترینش کسبه محل بودن که با خنده ! اونم خنده مشمئز کننده ای میگفتن بابا کار هرکسی نیست بتونه 16 زنو بکشه ! مرد بوده ! خوب کرده ! یه کم زنا حواسشون به خودشون باشه ! بچه های چند زنی که کشته شده بودند با گریه میگفتن مامان ما بهترین مامان بوده چرا بهش میگین خیابونی !سراسر اون مستند درد بود برای من ، البته این مستند مال همون سال 79 بود و چقدر خوب که اون موقع من ندیدمش ! و در آخر سعید حنایی با همه این تعریف و تمجیدات مثل یک قهرمان رفت پای چوبه دار و گفت منو دار نزنین یه طوری بکشین که بتونم اعضای بدنمو هدیه بدم به مردمم !!

وقتی مسئله زنان و بی حجابی و بدحجابی اینقدر بُلد و مهم میشه که بخاطرش راهیپمایی میکنن و تو نماز جمعه مطرح میشه ومدام میگن زن خیابانی و زن بدحجاب و بی حجاب باید ریشه کن بشه و ازین حرفها این گزک رو بدست افراد بیمار میدن که با دیدن زنی که دو تارمو از روسری ش اومده بیرون حس کنن اون زن بد حجاب و مستحق بدترین مجازات پس به خودشون اجازه میدن هر بلایی سرش بیارن...

وقتی متهمان اسید پاشی هیچ وقت قصاص نمیشن و پرونده های اسید پاشی سالها میمونه و آخرشم طرف مجبور میشه ببخشه افراد بیمار فکر میکنن خب پس اسید پاشی کار بدی هم نیست و گویا مجازاتی هم نداره ..

وقتی در ایران برای یک زن زیبایی و بکارت دو شرط اصلی خوب بودن و دوست داشته شدن میشه افراد بیمار تا کوچکترین خصومتی با یک زن پیدا میکنند ازین دو طریق به او آسیب میزنن تا از جامعه طرد بشه..

جدن تا کی زن ها به بهانه بد حجابی و بی حجابی و این حرفها قراره قربانی بشن !؟



نوشته:فردخت ساعت:19:5 93/07/29


گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود ، بساط عیش خودش جور میشود !

دیشب قبل ازینکه بخوابم فکر میکردم چطور این مقدار پول را تهیه کنم ! نه از پدرم به هیچ وجه نمیتوانستم بگیرم ! رویم نمیشد ! همین که خرج دانشگاه را میدهد خیلی هم لطف میکند !بعد با خودم فکر کردم از خواهرانم قرض بگیرم ! اما خب اونها هم مشکلات خودشان را دارند و شاید همسرانشون راضی نباشند ! بعد باز با خودم فکر کردم قلب م را بفروشم ! اما اون هم هدیه تولد پدر است ! مگر میتوانم بفروشمش ! و در اخر تصمیم گرفتم که ان قضیه را منتفی کنم و خوابیدم ..

صبح میخواستم به دوستم زنگ بزنم و بگم روی من حساب نکنید اما تا ساعت 11 ظهر هی اینکار به تعویق افتاد تا اینکه گوشی راس 11 زنگ خورد ، خانوم فلانی ؟ بفرمایید خودم هستم ! من از موسسه قرض الحسنه فلان زنگ میزنم شما چند سال پیش اینجا حسابی داشتید و وام گرفتید و بازپرداخت اقساط تان نزدیک یکسال  است تمام شده آن مقدار اولیه که باهاش حساب باز کردید ته حساب تان هست دوست دارید میتوانید همه ش را برداشت کنید یا اینکه دوباره مقداری پول بهش اضافه کنید و وام بگیرید ! آقاهه اونور داشت حرف میزد و من اینور بغض کرده بودم و داشتم به اون خدای مهربونی فکر میکردم که دیشب ( همون شبی که من با کلی فکر و خیال خوابیدم) تو خوابه خواهره وقتی من زیر بارون سخت و سیل آسا بودم چتر سیاه بالای سرم گرفته ! اشکهایم بی صدا میریخت وقتی مبلغ پول دوبرابر اون چیزی بود که من میخواستم ! من که دیشب تخت خوابیدم اما تو رفتی و بساط ش را جور کردی ،خدایا شکرت بخاطر دستهای مهربان و نوازشگره این روزهایت ...

 

http://s5.picofile.com/file/8146815942/QcXrpZE6zy4.jpg



نوشته:فردخت ساعت:2:9 93/07/28


ماهی و گربه روایت انعکاس گونه ای از زندگی ما آدمهاست.

 هفته پیش بود که تماشای فیلم سینمایی یا بهتر بگویم شاهکار ماهی و گربه در سینما نشستهم . و خوشحالم آشتی ام با سینما با این فیلم بوده است .اگر این فیلم را ندیده اید و میخواهید ببینید پس این نوشته را نخوانید چون ممکن است فیلم برایتان لو رود که البته سعی را کرده ام اینطور نشود.

فیلم با یک پاراگراف توضیح شروع میشود.توضیحی که  ترس را به جان بیننده می اندازد ترسی که با فضای وهم آلود فیلم و موسیقی و آدمهای مرموز و اتفاقات داخل فیلم و گم شدن دخترکی بنام مارال که در ابتدای فیلم به ان اشاره میشود تشدید میشود و بیننده هر لحظه منتظر وقوع اتفاقی است تا ترسش را خالی کند اما کارگردان بر عکس بیننده ها عجله ای برای اینکار ندارد و ما را با ترسی بالقوه که منتظر بالفعل شدنش هستیم منتظر نگه میدارد.. دراین فضای ترس آلود اما اتفاقات دیگری رقم میخورد که برای چند لحظه ای حس ترس مان را به چاشنی طنز و عشق تبدیل میکند..

طنزش را میتوان به دو شخصیت بابک و سعید و صحبتهای شان راجب چند گلوله ربط داد و صحبتهای کامبیز راجب پدرش که پس سالها هنوز چهره عشق قدیمی اش را در همه زنها و حتی اشیا میبیند . و آنها را  به نام آن عشق قدیمی صدا میزند !

و چاشنی عشقش همان عشق قدیمیست که آتش زیر خاکستر است ومثل زخم کهنه بر جسم و روح پرویز ریشه دوانده و در آخر سر باز میکند و قطرات خون آن عشق از پیشانی اش چکه میکند.،

فیلم ماهی و گربه از لحاظ نوع فیلمبرداری و کارگردانی آن دارای بداعت است فیلمبرداری فیلم بصورت تک پلان و بدون کات بوده است که همین فیلم را خاص تر و شاهکار میکند.دراین فیلم ما با تقاطع های انسانی و زمانی روبرو هستم که در هر نوبت با بازیگری هم مسیر میشویم و شاهد اتفاقاتی هستیم که برای او میفتد و دوباره با آن بازیگربه همان تقاطع و همان زمان !برمیگردیم و دوباره با بازیگر دیگری هم مسیر میشویم و شاهد ماجراهای پیش آمده برای او هستیم و با دوباره به همان  تقاطع و هم زمان برمیگردیم و ..

http://s5.picofile.com/file/8146095950/download.jpg

در ماهی و گربه با شخصیتهای عادی و مرموزی و خاصی روبرو می شویم که هرکدام داستانهایی برای خودشان دارند که اگر قرار بود کامل به هرکدام پرداخته شود شاید به جرات بتوان گفت سریالی میشد اما کارگردان ما را با هر شخصیت و داستانش حتی شخصیتهایی که دیده نمیشوند اما داستانهایی برای خودشان دارند ( مانند خواهر ِ مادربزرگ مریم و یا محمود و مهناز ) تنها میگذارد ..دوست دارد داستانی را روایت کند و برود و ذهن ما را درگیرش کند .. لزومی نمیبیند حتما برای آن داستان پایان یا حتی دلیلی داشته باشد .. لزومی نمیبیند وجود هر شخصیت را توجیه کند آنها هستند مثل همه ما آدمهایی که در کناره هم هستیم و داستانها و ماجراهایی در زندگی مان داریم. گاه تلخ و گاه شیرین و گاه غم انگیز اما تلاش میکنیم که زندگی کنیم مثل پرویز که در اوج غمگینی به دنبال پرواز بادبادکش بود ..

و در آخر آن ترس نهفته در وجود بیننده به لطف هنر کارگردانش با صحنه ای شاعرانه و اجرای موسیقی و جشن پرواز بادباک ها به پایان میرسد ..



نوشته:فردخت ساعت:22:46 93/07/23