مصداق اونایی که زندگی میکنن برای کار کردن و زجر کشیدن

تو دکترا گرفته ای درست ! همه عمرت به قول خودت سرت درکتاب و درس بوده درست ! زحمت کشیده ای درست ! خانوم دکتر هستی درست ! اما واقعا ازین دکتر بودنت هم نفع میبری ؟! همیشه عصبانی هستی ! با خشم جواب میدهی ! همیشه می گویی خسته ای و چشمانم از خستگی باز نمیشود ! از 7 صبح تا 10 شب کار میکنم ! غذایم فست فود است ! زیر چشمانت سیاه هست و صورتت رنگ پریده ! میگی مریضم و همه بدنم درد داره اما نمیری دکتر چون اصلا وقت نداری ! خنده هایت عصبی و هیستریک است ! تو با همسرت بد حرف میزنی ! همسرت با تو بد حرف میزنه ! هروقت اسم تو می آد همه میگن کاش تو اخلاق دکترا داشت نه درس ! همه میگن اوه اوه اون ! اسمشو نبر ! آره اسمشو نبر ! چون بردن اسم تو پُر از حس های منفیه ، آدم وقتی تو رو میبینه حس ترحم بهش دست میده ! تو رو که میبینی میگی یعنی آخر و عاقبت دکترا داشتن اینه ، یعنی میشی یه زنی که تو سی و چند سالگی عین پنجاه ساله هاست ! یعنی همه ش کار و خستگی و خشم و ... نمیخواهی بخندی ! بری سفر !  دلت نمیخواد یه روز به قول خودت فست فود نخوری و قرمه سبزی درست کنی !نمیخواهی لذت ببری از زندگیت ! اصلا تا بحال از زندگی لذت برده ای !؟ آخرین بارش کی بوده ؟ فکر کنم آخرین باری که از زندگی لذت برده ای همان روزی بوده که خبر قبولی دکترایت را دیده و شنیده ای بعد از آن هر چه بوده همین زندگی رقت بار بوده و تمام..

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 شهریور1393ساعت 0:52  توسط : فردخت  | 

جعبه سیاه و سفید !

به نظره من آدمها هم مثه هواپیما یک جعبه سیاه دارن که لازمه بعد از هر شکست و سقوط بررسی بشه ، منتها هواپیمای بیچاره بعد از سقوط له و داغان میشود و خودش نمیتواند به آن جعبه سیاه دسترسی داشته باشد ، دیگران بی طرف آن را برداشته و بررسی ش میکنن ، اما آدمها با همه له و داغانی شان مثه شیر بالای سر ِ آن جعبه سیاه شان می ایستند و نمیگذارند دست احدی به آن برسد بعد هم وقتی درونش را نگاه میکنن کلی سیاهی و اشتباه و بی فکری  .. میبینند که مقصر اصلی ش خودشان هستند اما درش را میبیند و آب دهانشان را قورت میدهند و با شهامت می گویند تقصیر جعبه سیاهم نیست ! تقصیر ایکس و ایگرگ و جامعه و خانواده و ... است !

کاری که خودم همیشه میکنم اما چند روز پیش که داشتم برای دوستی روضه میخواندم و تمام تقصیرها را گردن این و اون مینداختم اون دوست عزیز خیلی شیک و بی تعارف ، مواردی را ذکر و عامل مصیبت  ِ این روزهای من عنوان کردند ! بعدش وقتی فکر کردم دیدم بله این همان جعبه سیاهم هست که سالهاست به این و آن فرافکنی ش کرده ام ! حالا چند روزیه این جعبه سیاه روی کاغذ نوشته ام به دیوار زده ام کنارش هم جعبه سفیدی قرار دادم  و هر وقتی هم وارد اتاق میشم چشمم به جعبه سیاهه میفته افسوس میخورم و سرمو به علامت تاسف تکان میدهم اما وقتی به جعبه سفیده نگاه میکنم خیلی با قدرت میگم من میتونم ! آره میتونم !میتونم  به قول دوستانم لایق بهترین باشم !

+ نوشته شده در  جمعه 21 شهریور1393ساعت 19:17  توسط : فردخت  | 

 

شعر انسان و گرگ رو قبلتر ها خونده بودم اما شنیدنش با صدای گرم خوده شاعر عزیز ( استاد فریدون مشیری) لذت بخش تر بود.

+ نوشته شده در  جمعه 21 شهریور1393ساعت 11:21  توسط : فردخت 

 

برای دوستم یه کاری رو انجام داده بودم که از نظر خودم خیلی مهم و خاص نبود ولی برای دوستم خیلی بااهمیت بود و بعد از کلی تشکر این پیام رو برام فرستاد ! ازون روز مدام میرم این پیامو نگاه میکنم یه دستی بهش میکشم و لبخندی میزنم و گوشی رو خاموش میکنم و باز دوباره نگاهش میکنم و لبخند میزنم و پروسه تکرار میشه انگار قرار یه اتفاقی بیفته یا جمله « لیاقت بهترین ها رو داری » قرار منو ببره سر کاره خوب یا پولدارم کنه ، خوش تیپ ترم کنه ، باهم ازدواج کنیم ، ماشین زمان بشه منو ببره به گذشته تا یه سری خطاها رو جبران کنم .و ... یا کلا یه تحولی ایجاد کنه معجزه ای بشه مثلا ! بعد از چند روز که گذشت کم کم این جمله قشنگیش رو از دست داد حالا وقتی بهش نگاه میکنم بیشتر ناراحت میشم انگار یادم میاد لیاقت بهترین داشتن  با لیاقت بهترین خواستن فرق میکنه ؛ همه آدما لیاقت بهترین داشتن رو بالقوه دارن فقط کافی فعل خواستن رو صرف کنن اونم با تلاش نه فقط حرف ! اونوقت دیگه مثل من حسرت روزهای از دست رفته رو نمیخورن !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 10:31  توسط : فردخت  | 

والـلـه کـه شهر بی تو مرا حبس میشود !

من و تو سی سال ِ که همسایه ایم ، سی سال پیش تو خواستی من بجای هر شهر دیگه ای که تو این کشوره ، اینجا و کناره تو بدنیا بیام ! و کناره تو بزرگ بشم سی زمستون و بهار و پاییز و تابستون رو باهم بودیم! ماه ها و روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه های زیاد رو کناره هم و باهم بودیم ! غروبهای زیادی رو به شب رسوندیم ! طلوعهای خورشیدو بارها باهم دیدیم ! ساعت 8 ساعت عاشقی را به یاد هم و در کناره بودیم ! هر موقع از شهر خارج شدیم که بریم سفر اول دوره تو گشتیم و باهات خداحافظی کردیم و هر موقع برگشتیم به این شهر اول دوره تو گشتیم و سلام دادیم ! هر موقع بالای کوه بودیم اول دنبال گلدسته های حرم تو بودیم و اون برای ما نشونه بود ! و من خوشحالم ازینکه این موهبت رو به من دادی ، که هر موقع بخوام و اراده کنم سریع بیام ایستگاه اوتوبوس و سوار خط 12 که اون بالاش با خط خوش نوشته حرم مطهر-وکیل آباد بشم و بیام پیشت ،

من هیچ وقت به تو به چشم کسی که باید و وظیفه اش است کمکم کنه نگاه نکردم ، هر موقع هم اومدم حرم ت جز خوندن زیارتنامه ات هیچ حرف و خواسته دیگه ای نداشتم ، حتی وقتی دوستان غیر مشهدی ام میگفتند: « من اگر بجای تو بودم  حاجتمو از امام رضا میگرفتم ! یا تو که امام رضا رو داری غمت چیه » باز هم نتونستم حرف دلمو بزنم یا چیزی بخوام ازت ، فکر میکردم و فکر میکنم درست نباشه هدفم از اومدن به حرم ت فقط رسیدن به خواسته های خودم باشه نه زیارت تو ...

اما دیشب و امروز برعکس همه مواقع دیگه من ازت یه خواسته دارم و اونم اینه که به حرمت سی سال مجاوری و همسایگی مثل ِ همون آهوی فراری از دست شکارچی که ضامنش شدی؛ ضامن منم بشی !!

 

http://s5.picofile.com/file/8139399076/1138.jpg

مهسا میگه که ضامنت میشه چون اون امام رئوفه ، نگو که مهسا اشتباه میکنه !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 15:10  توسط : فردخت  | 

شبیه بودیم ...

« سیاهپوستان آمریکایی در پاریس برای لنی تعریف کرده بودند که هر دختری را که بخواهند ، بلند می کنند ! زیرا دختران فرانسوی به این بهانه که خوابیدن با سیاهان گناهش کمتر است و اصلاً حساب نیست خود را از نظر اخلاقی تبرئه میکنند .مردان فرانسوی وقتی زنانشان با یک فرانسوی دیگر می خوابد از خشم دیوانه می شوند اما وقتی طرف سیاه باشد کر کر می خندند.چون خیلی فرق می کند .فرانسویها از بیگانگان ابداً بیزار نیستند با آنها مدارا می کنند.فرانوسیها آدمهای با گذشتی هستند !  »

از کتاب : خداحافظ گاری کوپر  ..

به این جای متن که رسیدم با خودم فکر کردم چقدر این سطرها برایم آشناست ! کجا بود که این رفتارها را دیده ام ! فرانسوی های نویسنده چقدر شبیه یک آدمهایی هستند که من میشناسمشون ! بعد که خیلی فکر کردم فهمیدم آنجا ایران است ...و این فرانسوی ها منو یاده پدرها و برادرها ی ایرانی مان میندازد ! که اگر دختر یا خواهرشان با پسری همسن و سال خودش دوست باشد او را اولا به قصد کشت میزنند و میخواهند خانوادگی حکمی برایش صادر کنند (مثلا خانوادگی بکشنش و صدایش را در نیاورند!) یا اگر خیلی خوش شانس باشد نگه ش میدارند تا خیلی زود به یکی شوهرش دهند (ترجیحن یکی همسن پدرش ) تا ازین بیشتر گند نزند ! و بعد شب عروسی ش کر کر میخندند و میرقصند ! چون به قول نویسنده خیلی فرق میکند ! آن کجا و این کجا ! آن دوستیست و با هر کسی باشد از نظر اخلاقی گناه است و این ازدواج است و با هرکسی باشد ازنظر اخلاقی خوب است !و باز این متن منو یاده زنان  و  مردانی میندازه که با در دست داشتن سیاهنامه ای بنام صیغه ! گناه خیانت و خوابیدن خود را با دیگری ، هم توجیه میکنن و هم تبرئه ! چون که خیلی فرق میکند ! خیلی !

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 1:17  توسط : فردخت  | 

تازه به آقایون میگفت بدنمو فشار بدین ببینین جاییم نشکسته !

دو تا خانوم به غایت پیر تو رنج سنی 80 و 90 ساله سوار اوتوبوس شدن ؛ حالا از پیری شون که فاکتور بگیریم هر دو بشدت لاغر بودن اونقدر که وقتی راه میرفتن من با خودم فکر میکردم الانه زانوهاشون به دو قسمت مساوی تقسیم بشه ! یکی شون رفت  جای آقایون نشست ، یکی دیگه جای خانوما ، ایستگاه بعدش صندلی کناره اونیکه قسمت خانوما بود خالی شد ، دوستشو صدا میزنه و میگه پاشو بیا اینور بشین اینجا خالی شده ! اونم بلند شده بره پیش اون ! آقایون میگن نمیخواد خانوم بشین همینجا مشکلی نیست ! حالا اینقدر پیره و لاغره تعادل نداره مدام سکندری میخوره و میخواد بیفته ،چند آقا با چادرش هدایتش میکنن سمت خانوما ، خانوما کمکش میکنن بره پیش اون خانومه دوستش ! تا اون برسه پیش دوستش اون یکی دیگه از رو صندلیش بلند شده اومده بیرون ، هر دو بیرون صندلی ایستادن ! این به اون تعارف میکنه برو تو ! اون به این تعارف میکنه برو تو ! همه اوتوبوسم دارن به این دوتا نگاه میکنن ببینن فرجام کار چی میشه ! و آخرشم اوتوبوس ترمز میزنه اول این دوتا میرن تو بغل هم بعد هر دو میفتن رو زمین ! اونیکه سمت آقایون بوده و با هزار زحمت اومد اینور عین ماهی کف اوتوبوس لیز میخوره و میره درست جلوی همون صندلی ای که ازش بلند شده و اومده سمت دوستش !

+  بعد از حدود دوماه دوباره نذر و نیازهای مادره در این باب شروع شد ! 

++واقعا ده سال دیگه من کجام ؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 15:14  توسط : فردخت  | 

در روابط خودخواه و خودمحور و خود رای نباشیم !

اول : روزت مبارک دختر ؛ تو در هر نقشی باشی یا نباشی چه خواهر باشی چه نباشی  همسر باشی یا نباشی مادر باشی یا نباشی  در هرصورت همیشه و همیشه یک دختری ! پس روزت مبارک ...

دوم : در روانشناسی اجتماعی آمده جوامعی مثه ژاپن و چین جمع گرا هستند یعنی خیلی به کارهای گروهی اهمیت میدهند اما در مقابل جوامعی مثه ایران بشدت فرد گرا هستند اگرهم دقت کنید ورزشهای فردی مان خیلی بیشتر جواب میدهندتا مثلا فوتبالمان ! چون ما اصولن دانای کل هستیم و طرف مقابلمان آدم نادان و گاهن بیشعوریست که ما باید کمکش کنیم ؛ این خصلت فرقی نمیکند میتواند در طلعت خانوم باشد که سواد ندارد ! یا در آقا یا خانومی باشد با تحصیلات دکترا !! در هرصورت از بچگی اینگونه بزرگ شدیم که خیلی میفهمیم ! اگر باور نمیکنید یک روز کامل را در تاکسی سوار شوید ببینید چقدر کارشناس مسایل مختلف را میبینید ! 

حالا اگر این خصلت را همراه خود در یک رابطه دوستی ( با جنس مخالف یا جنس موافق ، فرقی ندارد ) بیاوریم یا در روابط زناشویی یا حتی روابط فرزند و والدی دیگر واویلا می شوید ! یک روز صبح از خواب بیدار می شویم و چون خودمان را دانای کل میدانیم برای این رابطه و طرف مقابلمان تصمیمی میگیریم و بدون اینکه حتی طرف مقابل را در جریان بگذاریم اجرایش میکنیم بعد طرف مقابل را حیران میگذاریم ! و بیچاره با خودش هزارتا فکر میکند که این چه رفتاریست ؟ این چه برخوردیست ؟ چی شده ؟ چه خبره ؟ چه کاری کردم ؟! بعد مجبور است برود پیش روانشناس و بگوید ببخشید میدونید چرا همسرم اینطوری رفتار میکنه ! میدونید چرا فرزندم اینطوری شده ؟ میدونید چرا نامزدم اخلاقش عوض شده ؟

چرا ؟ چون ما فکر نمیکنیم طرفمان انسان است و عقل و احساس و شعور دارد ! فکر میکنیم او گلدان است و هر وقت صلاح بدانیم آبش میدهیم هر وقت صلاح بدانیم آفتابش میدهیم  هر وقت صلاح بدانیم کودش را عوض میکنیم ! گاهی هم اصلا طرفش نمیرویم و فراموشش میکنیم ! و اینگونه روابط را به تباهی و جدایی میکشانیم ! !

بیایید از همین امروز اگر در رابطه ای با کسی به مشکل برخوردیم ( حالا یا او مشکلی دارد با ما یا ما مشکلی داریم با او ! فرقی ندارد ) اول از همه با خودش در میان بگذاریم ! به شخصیت و شعورش و احساسش احترام بگذاریم ! خودمان یک جانبه تصمیم نگیریم و عمل نکنیم و تازه خوشحالم باشیم که فلانی را با این تصمیم درستش کرده ایم  !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 22:16  توسط : فردخت  | 

یک توصیه به خودم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 11:37  توسط : فردخت  | 

شادی یعنی سفیدی کاشی کف دسشویی !

جوهر نمک ریختم کف دسشویی ، 5 6 دقیقه گذاشتم باشه و بعدش با طی و جارو اینقدر کف دسشویی رو کشیدم که کاشی ها مثه روز اولش برق میزنه و سفید شده ! حالا از وقتی کارم تموم شده هر 5 دقیقه یه بار میرم در دسشویی رو باز میکنم و به سفیدی کاشی ها نگاه میکنم و لبخند میزنم و در رو میبندم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 11:0  توسط : فردخت  | 

مطالب قدیمی‌تر