ابژه های ناتمام

 

 برتراند راسل در جایی میگه  "اگر انسان را معجونی از فرشته و حیوان بدانیم ؛ درباره حیوان بی انصافی کرده ایم ! چه بهتر که او را ترکیبی از فرشته و شیطان بدانیم. " حالا با دیدن فیلم هوش مصنوعی بیشتر عمق مطلبی که راسل گفته بود رو درک میکنم ! جایی در ابتدای فیلم یکی از دانشجویان پروفسور هابی میپرسه : اگر ما رباتی رو با خاصیت عشق خلق کنیم وظیفه ما در برابرش چیه ؟ و پروفسور هابی جواب دانشجو رو با یک قیاس مع الفارق میده که مگه خدا وقتی ما رو خلق کرد وظیفه ای در برابرمون داشت ؟!!! سوال فرشته گونه  ی دانشجو با جواب شیطانی گونه پروفسور هابی را میتوانیم در جمله برتراند راسل بگنجانیم ! که البته در آخر فیلم خود هابی نقض این رفتار عمل میکنه و بدنبال مخلوق خودش میگرده ! همینطور که همه ما فارغ از هر دینی میدونیم پروردگار عالم ما رو بی هدف و با آزمون و خطا خلق نکرده و روی سیاره ای به نام زمین نریخته و قطعا هدفی داشته و داره حالا اگر ما قدرت تشخیص اون هدف رو نداریم نمیتونیم خالق رو به بی هدفی متهم کنیم !

اسم فیلم گولت میزنه چون  فکر میکنی با یک فیلم تخیلی مواجهی؛ اما نمیدونی  چه صحنه های تژادیکی رو قراره یک ربات برات رقم بزنه ، از همین سکانس ! از همین سکانسی که مونیکا دیوید رو در جنگل رها میکنه و دیوید التماس میکنه که اونو پسر واقعی خودش بدونه، صحنه ها و سکانس های تراژدیک شروع میشه تا سکانس آخر که دیوید دست مونیکا رو تخت میگیره و هر دو به خواب عمیقی فرو میروند ! اعتراف میکنم جاهایی از فیلم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم نه فقط بخاطر دیوید یا مونیکا بیشتر بخاطر خودخواهی انسان ! خالقی که با بی رحمی ربات هایی رو با تزریق عشق می آفرینه بدون اینکه خودشو در قبال این عشق و آفرینش مسئول بدونه ؛ پدری خودخواه که یک  برای پُر کردن جای خالی پسر مریضش رباتی رو به خونه میاره به همسرش تقدیم میکنه و وقتی پسرش خوب شد با سنگ دلی تمام از همسرش میخواد اونو نابود کنن بدون اینکه سرنوشت این ربات که قرار بود روزی جای پسرشون رو براشون پُر کنه اهمیتی داشته باشه. .... ،  و بعد مردمی که این ربات ها رو به وحشی ترین حالت ممکن وسط شهر از بین میبرن ! 

داستان اینه که دیوید ( ربات ما ) عشق رو باور کرده بود اما سازندگانش و ما هیچ وقت نمیتویم باور کنیم در وجود اون عشقی باشه چون برای ما همیشه یک ربات ِ و نه بیشتر ازین ...

نام فیلم : هوش مصنوعی  | Artificial Intelligence

سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ | 12:0 | | |

 

اگه برای همه پاییز از اول مهر و بازگشایی مدارس و کوتاه شدن روزا و بلند شدن شب ها شروع میشه ؛ برای من از موقعی شروع میشه که دست و پام شروع میکنه به خشک شدن ! از موقعی شروع میشه که دونه های ریز قرمزی روی پوستم پدیدار میشه و این دونه های گوگولی تشکیل یک کلونی سرخ رو در اقصی نقاط بدنم میدن و من باید تا روزی که هوا دوباره بجای سرد و خشک ، گرم و خشک بشه بدنمو با انواع و اقسام کرمها و لوسیون های مرطوب کننده و آب رسان مورد هجمه قرار بدم تا اون خشکی و کلونی قرمز از بین بره و پدیدار نشه ..

خب دو سه روزی هست که پاییز من شروع شده ! سلام پاییز !

دوشنبه نهم شهریور ۱۳۹۴ | 2:13 | | |

 

یادم میاد ممنتو  رو که دیدم تا چند دقیقه بعد از تموم شدنش همینطور مات و مبهوت مونده بودم که این چه فیلمی بود من دیدم ، انگار خودمم یکی از حلقه های مفقود شده ذهن لئونارد بودم و منتظر که یکی بیدارم کنه ! و دقیقا همین حسو برای اینسپش هم داشتم که همین امشب دوبار دیدمش ! گیجم !  و دوباره انگار تو یک جهان دیگه ای یودم و الان افتادم روی زمین و به هوش اومدم !

رویا و واقعیت ؟ مسئله این است؟ رویا همان واقعیت است یا واقعیت همان رویا ؟ وقتی بیداریم رویا میبینم یا وقتی خوابیم واقعیت یا برعکس ؟ ما الان تو کدومش زندگی میکنیم ؟ نکنه واقعیت همون خوابهایی باشه که میبینم و رویا زندگی الان ِ مون باشه ؟! چیزی که میدونم اینه که خواب جهان عجیب و بزرگی داره ، اونقدر که فروید اون رو شاهراه ورود به ناخودآگاه میدونست و بارها برای درمان از هیپنوتیزم و تعبیر رویا استفاده کرد ! و البته ما هم 10 ساعت از شبانه روز رو براش بصورت جبراً اختصاص میدیم ! و چقدر یه نفر میتونه اینقدر خلاق باشه که ازین جهان عجیب و ناشناخته فیلمی بسازه و مولفه های ذهنی ت رو غلغلک بده؛ چه باید گفت به کریستوفر نولان ؟

نام فیلم :  inception

یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴ | 3:53 | | |

 

کاش فراموشی اختیاری بود ، اونوقت میتونستی بعضی آدمها ، خاطرات ، قول ها ، آرزو ها ، اهداف ، ماه ها ، روز ها ، ساعتها و ثانیه هایی رو اختیاری و انتخابی فراموش کنی ؛ ولی همیشه اینطوریه که اون چیزی رو که نباید ،فراموش میکنی و اون چیزی که باید ، نمیتونی فراموش کنی ، و مدام به روح و جسمت زخم میزنی و زخم میزنی و زخم میزنی و ......

شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ | 18:45 | | |

 

من آدمی ام که دلم میخواد همه اتفاقات ، دوستی ها ، رابطه ها ، عشق ها به خوبی به پایان برسه ! اگه با خاطره یا اتفاق بدی تموم بشه گشتالت ذهنیم ناکامل میشه ، حتی اگر فیلمی ببینم که پایان باز داشته باشه من تو ذهنم با یک اتفاق خوب تمومش میکنم ، واگر پایان غم انگیزی داشته باشه تا چند روز فکرم درگیرشه ؛ آره خب من همچین آدم خوشحال و خوش بینی ام و نمیدونم 90 درصد اتفاقات و دوستی و رابطه ها و عشق ها همیشه پایان خوبی نداره حالا لزومن بد هم نیست ولی به خوبی هم تموم نخواهد شد ! شایدم میدونم ولی خودمو گول میزنم !

حالا دیشب  فیلم ماهی بزرگ رو دیدم و بعد فکر کردم من چقدر ادوارد بلوم هستم ! چقدر دوست دارم مثل ادوارد بلوم از اتفاقات ناخوشایند زندگیم یک داستان زیبا با پایان خوش بسازم ! که البته میسازم اما همیشه توی ذهنم،نمیدونم چرا نمیتونم محتویات ذهنیم رو در قالب کلمات شیرین همونطور که ادوراد میگفت بگم ! آره تنها فرق من و ادوارد بلوم همینه ! من کلمه ندارم ! ولی اون منبع کلمه بود ، کلماتی که باید میگفت و دنیا رو زیباتر میکرد حتی مرگش رو ؛

آخ اگرمن کلمه داشتم ! اگر داشتم ....

 نام فیلم : ماهی بزرگ | Big fish

پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ | 12:2 | | |