صبح شنبه ...

 

صبح شنبه

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:0  توسط بانوی بهمن ماه  | 

 

 

همون لحظه ای که این عکس رو نگاه میکردم صدای گوینده اخبار تلویزیون رو می شنیدم که می گفت : " ملا محمد عمر سرکرده گروهک طالبان دوسال پیش مُرده است " ! بعد دوباره به این عکس و چشمها و لبهایی که می خندد نگاه کردم و با خودم گفتم  دنیا بدون تفکرات ملامحمدعمرها ؛ چقدر زیبا و بهشت می شود !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:41  توسط بانوی بهمن ماه  | 

چقدر وقت داریم ؟

 

نام فیلم : ژاکت

کارگردان : جان مایبوری

محصول 1995

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 3:40  توسط بانوی بهمن ماه 

برای بار سوم !

 

 

اولین باری که این تصویر رو دیدم رگ فمنیستیم باد کرد که چرا تصویر یک دختر باید کنار این دو اصل باشه ؟!! مگه نه اینکه فروید خدابیامرز این دو اصل رو  برای زن و مرد برابر میدونست ! دومین باری که این تصویر رو دیدم همین تیرماه لعنتی بود ! بعد ازون اتفاق تلخ، 50 درصد به تصویرگر حق دادم که در این تصویر یک دختر رو بکشه ! سومین باری که این تصویر رو دیدم بعد از دیدن این ویدیو بود ! اونجا دیگه 100 درصد مطمئن شدم باید تو این تصویر دختر باشه ! شاید اگر فروید زنده بود یه جوری باهاش مکاتبه میکردم که جد عزیزم فروید جان ، جدایی اصل لذت و واقعیت برای دخترهاست اما برای پسرها گویا این دو اصل یکی هستند ! ما دخترها هستیم که از هر چیزی و هر کسی یک رویا می سازیم و ازش لذت میبریم و حواسمون نیست و یهویی چاه واقعیت دهن باز میکنه و مارو میبلعه و اونوقت که همه وجودمون درد گرفت و آخ گفتیم، میفهمیم زندگی ، رویا نیست و واقعی تر از هر واقعتیه ! اما افسوس که عبرت نمیگیریم و بازم تو رویا سیر می کنیم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:36  توسط بانوی بهمن ماه  | 

زندگی در پوشش حمایتی " انگار که .... "

دیروزکه با بچه ها رفته بودیم پارک، متوجه شدم دوستم راحله دوماه پیش از همسرش جدا شده،  شاید اگر راحله و همسرو دخترکوچولوشو ندیده و نمیشناختم، با خودم میگفتم خب لابد تو زندگیش مشکلی داشته و طلاق گرفته ! اما از نظرمن راحله خیلی خوشبخت می نمود ! اینقدر ازین خبر شوکه شدم که بستنی از دستم افتاد روی زمین و خوراک آسفالتای پارک شد ! راحله که دید من اینقدر تعجب کردم زد روی شونه ام که طلاق گرفتمااا جنایت که نکردم ! پرسیدم چی شد راحل ؟ چطور اینقدر یهو ؟ گفت یهوویی نبود یک سال و نیمه تقریباً جدا زندگی می کنیم ، دوماه پیش همه چی تموم شد ! پرسیدم آخه برای چی ؟ گفت: 

 "ببین فر یه وقتایی تو زندگی یه شرایطی پیش میاد که باید بذاری و بری ! فقط بری ! منم همینکارو کردم ! گفتنش سخته .هیچ کسی نمیفهمه بین من و احسان چی گذشته و چرا طلاق گرفتیم اما خب باید جدا می شدیم ! روزی که همه چی تموم شد و تو محضر سند طلاقو امضا کردیم من با گریه اومدم خونه، مامانم میگفت خودت خواستی جدا بشی پس گریه ت چیه ؟ با اشک میگفتم من برای جدایی گریه نمیکنم مادر، برای آینده پیش رو گریه میکنم ! دوباره مامانم گفت خب تو که اینقدر ترسویی چرا جدا شدی ؟ حرصم گرفته بود از خونسردی و سرکوفتای مامانمم ! ازونور آذین اومده بود پشت در و میگفت مامانی توروخدا گریه نکن ! مامانی بیا بیرون ! بهش گفتم تو رو خدا مامان آذینو بردار و برو خونه تون ! بذار تو حال خودم باشم یه کم که بهتر شدم بیا بهم سرکوفت بزن !

دروغ چرا فر ! ترس برم داشته بود از زندگی بدون احسان ! درسته یه سال و نیم باهاش با جنگ و دعوا گذشت و همه ش میگفتم کی بشه طلاق بگیرم از دستت راحت بشم اما دقیقا تو اون لحظه دلم براش تنگ شده بود ! یه هفته تو خونه ای که همه ش خاطراتش بود تک و تنها زندگی و گریه کردم ! به عمری که گذشت به آرزوهایی که موقع ازدواج داشتم به آذین که تو حساس ترین شرایط زندگیش قراره بدون پدر بزرگ بشه ! مدام به عادتهای احسان فکر میکردم که عادتهای خودم شده بود ! مثلا اینکه صبحونه رو حتما باید با نون سنگک میخورد و منم تو این ده سال عادت کرده بودم !شبا قبل خواب به مدل و مراسم خوابیدنش فکر میکردم ! وای فر ساعتای 9 & 10 شب که میشد من رسماً خُل میشدم ! یاده سمفونی اومدنش میفتادم ، ماشین رو میاورد جلوی در، در رو باز میکرد ، میاوردش داخل پارکینگ،قفلش میکرد، صدای پاش از پله ها میومدم! جلوی در کلید رو از جیبش در میاورد، صدای جیرنگ جیرنگ کلیدا میومد که دنبال کلید در خونه میگشت، بالاخره بعد از کلی سر و صدا و چندبار افتادن کلید روی زمین پیداش میکرد، قفلو باز میکرد و صدا میزد راحل بیا اینا رو بردار! بارها تو اون ساعت احساس میکردم یکی داره در رو باز میکنه، میرفتم در رو باز میکردم و نگاه میکردم ببینم کی پشت دره ولی کسی نبود ! رخوتی بدی همه وجودمو گرفته بود انگار به یک دیوار تکیه داده باشی و حالا اون دیوار ریخته  تو هم داری سقوط میکنی ! اما دیگه کم کم به خودم اومدم! حالا که خودم امید و تکیه گاه ندارم اما یه نفر هست که همه امیدش منم اونم آذینه ! خونه رو عوض کردم تا با یه محیط جدید حداقل بخشی از خاطراتمون رو از بین ببرم ! وسایلو عوض کردم ، مهمونی گرفتم یادته که ؟ سرمو به نشانه تایید تکون دادم( منم رفته بودم اما اون موقع نمیدونستم راحله طلاق گرفته ) ، تو گروه کلاسی میبینی چقدر فعالم و جک میذارم و میخندم ! همه ش میخوام فراموش کنم و کمتر فکر کنم! این وسط مردمم برام حرف درمیاوردن که فلانی خوبه طلاق گرفته اینقدر سرخوشه ! اما مردم چی میدونن ! جای من که زندگی نکردن، بذار تو جایگاه خودشون قضاوت کنن ! الان بهترم ! حساسیتم نسبت به خاطرات گذشته کمتر شده ! دارم تلاش میکنم به بهانه آذینم که شده زندگی کنم ! شاید بخندی ولی گاهی وقتا فکر میکنم احسانم هست ! اینطوری درد جدایی رو برای خودم کمتر میکنم !"

بهش گفتم منو یاده  زندگی در " انگار که " اروین یالوم انداختی ، انگار که دنیا هنوز امنه ، انگار که من خوبم ، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده ، انگار که سالمم ، انگارهایی که درد کنار اومدن با واقعیتهای تلخ زندگی رو کمترمیکنه و البته تسکین میبخشه ! همون " الکی مثلاً "خودمون که تو جُکا هست ! خندید و گفت آره الکی مثلا اینجا که نشستم خیلی شادم ولی نیستم !

هرکسی یه طور این دنیای " انگار که همه چی خوبه " رو میسازه ، یکی کار هنری میکنه ، یکی سر کار میره ، یکی مثل من کتاب میخونه و فیلم میبینه و خودشو تو تخیلاتش که امید داره به واقعیت بپیونده یه روانشناس ِ زبده میبینه که اتفاقا نویسنده هم هست و کتابای رشته خودشو ترجمه میکنه، و میتونه بالاخره یه روز نقدفیلم بنویسه ! شاید خنده دار باشه ، شاید هیچ وقت به وقوع نپیونده اما با " انگار که میشه و انگار که هست و انگار که خواهد شد" اونو برای خودش به واقعیت دست یافتنی تبدیل میکنه.

مثلا تو اینستاگرام هم همینطوره ! درسته که خیلی ها میگن تو این محیط همه خودشونو خوشخبت و شاد و خوب جلوه میدن اما شاید کمتر کسی بدونه اکثر اون عکسای رنگی پنگی نشونه خوشبختی و شادی نیست خیلی هاشون در همون " زندگی انگار که ای " خلاصه میشه ، پس بهتره که به این " زندگی انگار که ای " هم احترام بذاریم،قرار نیست کسی ،عکسی یا نوشته ای یا خوندن کتابی یا دیدن فیلمی رو به رخ ما بکشه ! بیشتر داره به خودش ثابت میکنه همه چی مرتب و تحت کنترله ! شما چی میدونید پُشت اون عکس رنگی و شاد چه غمی پنهان شده !

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:51  توسط بانوی بهمن ماه  | 

مطالب قدیمی‌تر